|
به محض قدم گذاشتن در کافه چشمم به کارمینا افتاد،سیگاری گوشهی لب، با شکم برآمده به استقبالم آمد: «کی فکرشو می کرد، کافهای در کار باشه بدون سامسون!» بعد حرف را میکشاند به آخرین روزهای سامسون که دو دستی شلنگ درازی را که به ریهاش متصل شده بود، از جا کنده بود و بیمارستان را روی سر گذاشته بود: «چارا هیچ مادار ...ای به حرف آدام گوش نامیده، بابا نمیخوام بمیرم. عجب گیری افتادیم ها؟!» کارمینا گفت: «سه شب و سه روز تمام جان کند و تا آخرین لحظه تسلیم نشد: «خاهار مادار تو... با این سرنوشت تخمی که به سامسون انداختی!» کارمینا گفت از حرص دو پاکت سیگار را بلعیده بود، وقتی دکترها از عمل چشم پوشی کرده بودند و دست از پا درازتر، او را به بخش برگردانده بودند. روزی که سامسون دو دستی یقهی ساسان را چسبیده بود و با سر تو شکمش رفته بود: «دارو ناداره ناخوشی سامسون؟ خاهار مادار هر چی شبانه روزیو...حالا که دارو نداره!» بعد سیگارهای دم دستش را جر و اجر کرده بود، توتونش را کف دست ریخته بود و مثل نقل بید مشکی بالا انداخته بود: «بقیهشم سگ خور...ج...بی پیر، با هیچکاس وافا نداره!» بیرون رفتن از فکر سامسون در کافهای که با هزار خون دل برپا کرده بود و به خاطر نگهداری از آن، پیه هزار جور آزار و اذیت را به تنش مالیده بود، کار راحتی نبود...حتی اگر خودش دیگر حضور نداشت و فقط دغدغه های روحی تلخ و شیرین از او باقی مانده بود، از همان شبی که جهان چون روحی سرگردان به ناله و فغان درآمده بود و با سه تار ساقی نفسی تنگ کرده بود: «عجب رسمیه رسم زمونه آدمها میرن، تنها از آن ها خاطرهای... بجا میمونه.» محسن که تازگیها در جمع سیگار کشها پدیدار شده بود و در مبحث دود اصولن آدم صاحب سبکی بود، سیگاری آتش زد و دودش را روی سر جمع چرخاند: «آسیاب به نوبت... خاطر جمع همه تو صفین، سانتی مانتالیزم آبکی در رد یا پذیرش مرگ چه فایده داره!» سرهنگ گفت: «دودکی...نه آبکی. خیلی وقته مرده شور آبکیشو برده!» محسن دستی در موهای وزوزیش برد و به سبک فلاسفهی یونان، زلف هایش را هم مثل حرفاش پیچ و تابی داد: «پای مرگ و زندگی تو کار باشه...نباید هیچکدومو زیاد از اندازه بزرگ کرد، وقتی کام جویی مقتدرانه از زندگی، مرگ مقتدرانهتری رو به دنبال داره!» سیگار بعدی را ساسان روشن کرد و بفهمی نفهمی خودش را به کارمینا چسباند: « مرگ در هر حالتی تلخ است، اما من دوستش دارم، چون از ره بیآید مرگ.» سرهنگ سبیلی چکاند و پکی محکم به سیگار قرضی ساسان زد که از لب و لوچهی جهان کش رفته بود: «بیچاره سامسون که از دنیا رفت، برای تو که بد نشد نسناس!» کارمینا اندکی خودش را جمع و جور کرد و همچون غنچهای نورسته در میان شور و شعفی وصف ناپذیر، لبهایش شکفت: «بین من و سامسون خیلی وقت بود خبری نبود...نشنیدی محسن چی گفت؟ آسیاب به نوبت جناب سرهنگ!» شک نداشتم که روح سامسون در آن لحظه در آن دنیا، مشغول نواختن قرهنی چیزی بود، در ردیف شبی بر فراز کوه سنگی (قطعهای از موسورسگی) یا محاصرهی استالینگراد(اثر شوستاکوویچ) تا خواهر مادر همهی فرشتههای آسمانی را یکی کند، از فرشتههای بیوفای زمینی که خیری ندیده بود! ساقی فوتی به خاکستر نقرهای منقلش زد و با انبرک دسته طلایی ساخت زنجان،گلی آتش سرخ برداشت و به حقهی سیاه وافورش چسباند: «روحت شاد سامسون، واسهی این منقل آنتیکی که از خودت باقی گذاشتی، آتیش پرومته هم به گرد خاکسترش نمیرسه منقل سامسون!» کافه روز به روز شلوغتر شدهاست و علاوه بر محسن که هفت هشت سالی از جمع ما کوچکتر است، چند تایی دختر و پسر نازک بدن هم به جمع سابق ما پیوستهاند، با سیگارهای قلمی و خوش عطری که با زر و همای سابق توفیر زیادی دارد و از منظر زیبا شناختی، نشانهی تحول آرتیستیک نسل حاضر است. محسن می گوید: «تحول رفتاری. با خیر و شر کاری نداره.» و سارا اعتقاد دارد: «تحول ساختاری. خیر و شر هر چیزیو در خودش داره. از بیرون بهش تزریق نشده.» به عقیدهی سارا: « نسل جدید نسل اعتراضه...گور پدر تمام قراردادهای کلیشهای دنیا. و ثقل و ثباتی هم اگر در گفتار آن ها وجود داشته باشه،در پلورآلیسم خودجوش و کثرت دینامیک آن است.که تابو گریز است و به هر نوع سلطهی ایدئولوژیک چنگ و دندان نشان میدهد.» به اعتقاد جهان : « نسلی فاقد آرمان...» و به نظر سرهنگ: « فاقد ایمان.» سر و ته حرفهایشان را هم که جمع بزنی میشود...نسلی بدون گارانتی و فاقد اطمینان! نسلی که با نظر اغماض به گذشته و حال نگاه میکند و به خواهر و مادر دنیا کاری ندارد،چون خودش را هم بخشی از خواهر و مادر دنیا میداند و از قرار گرفتن در چنان پوزیشنی ترس به دل راه نمیدهد: «بودیم که وار. مدینهفاضله تو بذار در کوزه آبشو بخور عالیجناب سرهنگ!» ساسان سر تکان میدهد و دست در کمر کارمینا میاندازد: «چی چی فاقد ایمان، یه دفعه بگو ما شلغمیم و...خلاص!» جهان پوزخند میزند: «دور از جان شلغم. شلغم کلی خاصیت داره. تو چی داری پسر جان، سرزمینی که در آن ایمان به شلغم هم رفته به باد!» محسن می گوید: «پس مثل نسل منقرض شده ی شما خوبه؟ نسلی که زبالهی واگیر استبداد، تاریخشو پر کرده. و لابراتوار پزشکی افکارش پر است از آزمایشات جور واجور اختناق!» همه سرها در یک لحظه به طرف ورودی کافه می چرخد، جایی که روژان 24 ساله با هیکل مکش مرگ مای 56 کیلویی قدم به داخل کافه می گذارد، این بار دست در دست جوانکی بیست و چند ساله، به قول خودش کاریکاتوریست چند نشریه ی فکاهی، ولی سرهنگ با انگشت سبابهی پیش فنگ به استقبالش می رود: «کاریکاتوریست منی چند؟ بگو سوپر وایزر تختخواب اختصاصی روژی خانوم!» روژی هم نه می گذارد و نه برمی دارد ، با عشوه و ناز تکانی به سر و دمش میدهد، بیشتر لج سرهنگ را در بیآورد: «نسل جدید با دست رو بازی می کنه، چون خواسته هاش واسهش روشنه. این نسل شما بود که همه چیزو تو هفت تا سوراخ قایم میکرد عاقبت خوراک کرما بشه؟خوب اگه قراره چیزی خورده بشه، بهتره خوراک آدما بشه یا کرما؟!» محسن هیجانزده پک لرزانی به سیگار گوشهی لبش می زند و دور و بر روژی رژه می رود، از وقتی رژی ولش کرده و دنبال چند تا مرد زن دار دیگه افتاده، در فکر توجیه شکست عشقی نافرجامش فلسفه بافی میکند: «درسته خودشه، به این میگن این همانی خفن نسل تازه با پلورآلیته!» ساقی بست بعدی را روی حقهی وافور میگذارد و به جلز وولز میافتد: «not پلورآلیته، but سکسوالیته! ما که سوخت شدیم و رفت پی کارش! از زن جماعت هم خیری ندیدم جز هم زیستی مسالمت آمیز با یه تپه شن و ماسه!» » ساسان خودش را بیشتر به کارمینا میچسباند و مثل کسی که از سال قحطی در رفته باشد پکی طولانی تری به سیگارش می زند: « ما که از همون اول کار گفتیم نسل سوخته!» سرهنگ وافور را از دست ساقی قاپ می زند و بست بعدی را خودش میچسباند: «نسل سوخته... نه ، نسل پدر سوخته!» جهان ختم قائله نگاهی به قاب عکس سامسون می اندازد و دوباره می اندازد تو خط صحرای کربلا: «عجب رسمیه رسم زمونه. آدما میرن ...تنها از اونا خاطرهای بجا میمونه!» کافه سامسون پر است از انواع دود... و سرم به دوران افتاده است از همه جور بود و نبود. آخرین پیاله را به یاد سامسون بالا می اندازم. یادش بخیر سامسون که عاشق زندگی بود، علیرغم هزار رقم نامردی و کمبود! |
|
برای لیدی غمها... محبوبه! گفتم، بریم مهمونی، چند تا دوست و رفیق دور هم جمع هستیم و خلاص. گفت: این چیزا از من گذشته، هیچ چیز منو خوشحال نمیکنه اندازهی تنهایی. گفتم، بریم کافه بالا، سان شاینی باقلوایی چیزی بزنیم و خلاص. نخواستی می ریم تو کار یه فنجون قهوهی اسپرسو . گفت: از من گذشته، تلختر از این حرفا هستم که با بستنی باقلوا شیرین کام شم. گفتم: سینما چطور؟ آنی هال، توت فرنگی های وحشی، اصلن بریم یه فیلم سه بعدی ببینیم و خلاص.این که دیگه ازت نگذشته بانوی زیبای من! گفت: بانوی زیبا خوراک کوسهها شد و تمام . برای پیر مردهایی مثل تو هم دیگه در این سرزمین جایی نیست! دستی به موهای سیاهم کشیدم و نگاهم در سفیدی خیره کنندهی کتانی سرپایم فرو رفت: به امتحان کردنش می ارزه عزیزم، یه سفر می ریم سانفرانسیسکو و خلاص. بد گذشت بر میگردیم همین جهنم درهی بورکینا فاسو! دیگر حرفی نزد و از غصه چراغ های آپارتمانش را خاموش کرد و خلاص. حالا پکی به سیگار اسهی آبی گوشهی لبم می زنم و در یک قدمی نردههای سیاه و مهآلود روبرویم به زانو در میایم. لیدی غمها، خیلی وقته با کسی حرف نمی زنه و خیلی چیزها ازش گذشته. یک سرگذشت بی گذشت همه چیز خلاص! |
|
دیشب یه کامنت خصوصی از خانمی به اسم ایرن دریافت کردم به این مضمون: « حالم به هم خورد از پیرهایی که قبول نمی کنند پیر شدن و در شصت سالگی نمی فهمند بیشتر از پادویی و رانندگی نمیتونن کاری برای زنهای جوان انجام بدن ، مخصوصن اگر پول و امکانات هم نداشته باشن، موضوع دیگری نیست راجع بهش داستان بنویسی؟» اولش گفتم نشنیده بگیرم، حوصلهی جواب دادن به آدمهای بی حوصله و کمی تا قسمتی ابری را نداشتم، مخصوصن وقتی درست همان شب صفحاتی از استاد کولابرونیون نارنینم را خوانده بودم و از خوشی در پوست کمی تا اندکی چروک خورده ام نمیگنجیدم: «در وهلهی اول خودم را دارم، بهترین قسمت ماجرا همین است. خودم را دارم، کولابرونیون را، مردی با صفا، بورگینیون، با سروشکمی کروی ، کمی مسن تر از برنا، یعنی در حدود پنجاه. اما با دندانهایی توانا، چشمان روشن مثل چشم ماهی. موهایی انبوه(یا بی مو... این روزها کچلها پرطرفدارترند و در نظر پاره ای زنها خوش تیپ تر!) هر چند جوگندمی. نمی گویم که خوشتر نداشتم بور باشم. یا این که بدم می آمد بیست یا سی سال به عقب برگردم . اما با این همه پنجاه سالگی هم حالی دارد! ( شصت سالگی ده سال بیشتر!!!!) مسخره کنید، جوانید و جاهل! اما هر کسی به این سن نمی رسد. فکر می کنید که پنجاه سال گشت و گذار در جاده های این دیار سهل است؟ پنجاه سال ، آن هم با این اوضاع و احوال؟...خدایا! یاران نمی دانید چقدر آفتاب و باران بر سرمان ریخته است! پخته شدیم و شسته شدیم در این کیسه آفتاب خورده ، در این پوست پیر ، شادی و اندوه ، شرارت و مسخرگی، تجربه و دیوانگی، کاه و یونجه، انجیر و مویز، میوه های کال، میوه های رسیده، خارو گل ، دیده و شنیده، خوانده و دانسته و داشته و زیسته را ریختیم! این همه انباشته در این خورجین به هم ریخته! زیرو رو کردنش چه کیفی دارد؟دست ها بالا کولا جان ، فردا زیرو رویش کنیم. اگر امروز آغاز کنیم، تمام شدنی نیست!» چه ثروتی هنگفت تر از شصت سال کوله بار شادی و اندوه؟( منکه به خدا هنوز شصت سال ندارم ، مادر و مادر بزرگم سند زنده. هنوز هم مثل آهوی خرامان صبح تا شب قل قل می خورند و بچه بزرگ میکنند. بی صاحب ماندههای دیگران را) . ولی به همان خدا قسم که کم چیزی نیست عاشق شدن مثل بیست ساله ها، تو شصت سال به بالا ،پس پیالهای بفرستیم بالا به سلامتی شصت سالههاا؟! )و عجالتن کمی عاقل باشیم ، انجیر کال خوش خوراک تر است یا انجیر رسیده؟؟!! آخر ای ایران خانم عزیزم که نمیدانم چند سال داری؟ و هنوز غوره نشده مویز شدی، قسم می خورم که تو در بیست سالگی هم مالی نبودی، و فوقش چشمت دنبال یه مشت مال و منال و خرت و پرت بی ارزش روزگار. یعنی اگر تو هفتاد سالگی مثل مادر بزرگ شوخ و شنگ من قدرت این را داشتی در آن واحد شونزده تا مرد را سر کار بگذاری و انگشت در چشمان ناپاکشان فرو کنی، جرئت نداشته باشند نگاه چپ به زنانگیت بیاندازند، تازه می فهمیدی ثروت های دیگری هم در دنیا هست که تو اسمی از آنها نشنیده ای! و زن بودن از نوع تاج ماه بودن یعنی چه؟ پس بدان و آگاه باش که من تولهی دست پروردهی چنین زنی هستم و میدانم عاشق شدن تو شصت سالگی چه کیفی دارد.(زبانم بسوزد اگر دروغ گفته باشم من فقط پنجاه و چند سال دارم و به عنوان نوهی دختری تاج ماه ، به تو قول میدهم در هشتاد و چند سالگی هم همچنان عاشق باقی بمانم .البته اگر باقی بمانم). و هیچ باکی از کسی ندارم، اگر شب و روز پادویی و رانندگی چنین زنی را بکنم . به قول استاد کولابرونیون...هان شادی کن. شادی . از چه گره به ابرو انداختی زن همسایه؟ که این باد بازیگوش دامنت را به بازی گرفته؟ کار خوبی می کند، جوان است . ایکاش من هم بودم.( به خدا قسم من هنوزم هستم.) جوانک خوش اشتها به جای خوبی دندان می زند، لقمه های خوب را می شناسد. صبر داشته باش زن عزیز. هر کسی پنج روزه نوبت اوست .پس بیا این چند روز را تباه نکنیم ایرن خانم عزیز و اجازه بده کمی عاشق هم باشیمُ شصت ساله یا نود و نه ساله... در وقت عاشقی فرقی نداره؟! |
|
مه لقا گفت: « هندونهها یادت نره بیآری بالا، کف ماشینه.» دو تا هندوانه رو با هم بلندکردن راحت نبود، ولی به دردسر عشق و دوستی با مه لقا میارزید. بی معطلی مثل فنر،کش آمدم و با قدرت معجزه آسایی که فقط از عشق به جنس مخالف بر میخاست!!! پلهها را دو تا یکی بالا رفتم تا به طبقهی چهارم ساختمان رسیدم و هندوانهها را کنار بقیهی پاکت های خرید مه لقا گذاشتم: «بازم چیزی هست یا برم کلوپ دنبال فیلم "نیمه شب در پاریس" وودی آلن.» مه لقا به محض مطمئن شدن از حمل و نقل تمام و کمال اجناس خریداری شده، اخم کرد: «اون یارو پیرمرد عینکی رو میگی؟ آخه یه آدم پیر کچل عینکی چه چیز جالبی واسهی تماشا داره، همون اخراجیهای 3 رو بگیر بیآر یه ذره بخندیم، خودت گفتی افسردگی برام خوب نیست، آخرش کار دستم میده...نگفتی؟» کم مانده بود از غصه خودم را چهار طبقه بیندازم پائین، وودی آلن که فلینی و ویسکونتی نبود، مه لقا سر از فیلمهاشان در نیآره...تازه شوخی های بکر و دست اول وودی آلن چه ربطی به لودگیهای بی مزه و شادی خرابکن بینمکی داشت! بشینیم هره و کرهی الکی راه بندازیم، مثلن افسردگی نگیریم!!! شک نداشتم که مه لقا داشت از سلیقهی فیلمی من در جهت معکوس سلیقهی خودش بهره برداری سیاسی میکرد، بازم یه جوری دست به سرم کنه.آخه اون طفلکی چه تقصیری داشت،که من خیر سرم روشنفکر ادیب پرمدعای یک نسل جلوتر از او، عاشق یک زن معمولی کم سواد بیخبر از همه جای دنیای هنر شده بودم و به جز درک و ستایش زیبایی ظاهری او، اصولن چیز جالب توجه دیگری برای معنا بخشیدن به آن عشق بیهوده و متریال بی خاصیت درونیاش نمی یافتم! شاید هم هنوز تحت تاثیر افکار قلبی و قبلی چپ شدهی سابق قرار گرفته بودم که به قول آن فلسوف نامدار آلمانی، از آن پس کارم نه فقط توضیح جهان، بلکه تغییر آن بود و صدالبته کی واجبتر از مه لقا که با یه خرده دست کاری و موتاسیون عشقی، به رغم عقیدهی تمام دست اندرکاران پروسهی تغییرات، احتمال داشت کار خدا و خلقت ناقص او را تمام میکرد و از درون نیز به اندازهی بیرون زیبا میشد، تا روزی برسد که جمیع زیبارویان عالم بتوانند به تاسی از او، ضمن بهره بردن از فیزیک و فیزیولوژی زیبایی، از صفات و کمالات درونی عنصر زیبایی نیز بهرهمند شوند، آنقدر که بتوان با یکی از آنها یک فیلم زیبا و نوستالژیک در بارهی زیبایی را دید و غرولند اضافی نشنید. ولی زهی خیال باطل!!! با نگاهی به خطوط کج و معوج پوست هندوانههای کاشت به روش دیم خریداری شده توسط مه لقاء میشد فهمید،این کار همان قدر از دست مه لقا بر میآمد که از دست هنداونههای ول و ویلان کف پذیرایی منزل مه لقا!!! هنوز خیلی از پلهها دور نشده بودم که مه لقاء سرش را از پنجره منزل بیرون آورد و متعجب از چشمهای لوچ و بخت برگشتهی من فریاد زد: «مانتوم یادت رفت از خشکشویی بگیری، بدون مانتو و اخراجی های 3 برنگردی!» نگاهی به آینهی داخل ماشین انداختم، مثل آن داستان نویس تنها و غم زدهی "نیمه شب در پاریس"ویلان و سیلان به امان خدا رها شده بودم. با خودم فکر کردم، راستی چرا آلن خودش اون نقش رو بازی نکرده بود،چون به اندازهی کافی جوون و فکلی و چشم چرون نبود؟! یک لحظه چشمهایم را روی هم گذاشتم و مانتوی تنگ و چاکدار مه لقاء را به کل از یاد بردم...کلاچ را تا ته گرفتم و دندهی عقب ماشین را با آخرین نفس جا انداختم.... در نظر مه لقاء، تفاوتی بین آدم پیر و کچل و عینکی داستان وودی آلن،با بقیهی آدمهای پیر و کچل سایر داستانها وجود نداشت، و این جور آدمها حتی اگر فیلسوف و هنرمند و دانشمند هم از آب در می آمدند، وقتی عاشق مه لقاء میشدند، به یک رانندهی تاکسی دربست،یا حمال اجناس خریداری شده توسط معشوق زیبا رو تقلیل پیدا میکردند. راهی به جز خروج از این عشق پیش رویم باقی نمانده بود...یک اخراجی داوطلب از عشقهای بی مصرف دارای تاریخ مصرف...اخراجی شماره 4
|
|
عجیبه ولی منم دارم این صدارو می شنوم . خدایا فقط صدا نیست. من این چهره رو هم دیدم. درسته همین چند روز پیش . یعنی یه دفعه یه چیزی تو مغزم صدا داد... دینگ دانگ... و دلم براش رفت. و سی و چهار دفعه هم به کل همهی وجودم براش رفت. .نه بیشتر . سی و پنج دفعه . شایدم سی و شیش تا . حالا عجیب دلتنگش شدم. یعنی دلتنگ شدم برای دلتنگی هام. تا وقتی پیشم بود می فهمیدم دلتنگی چه مزه ای داشت. شور و شرنگ...مثل شور زندگی. یعنی اشتباه نمی کنم دوباره برگشته؟ چه اتفاق عجیبی ...همون صدا ...همون چهره...این دفعه نمیذارم بره. نباید بره. آخه ولی چطوری؟ دفه ی پیشم همینو به خودم گفته بودم، ولی باز رفت. حالا باز دارم صداشو می شنوم . خدایا فقط صدا نیست. چهره هم هست...ولی چرا مثل اون چیزی که من فکر کرده بودم نبود...یعنی سی و شیش درصد بود سی و شیش در صد نبود. بقیهش هم که اصلن مهم نبود. یعنی من اول فکر کرده بودم با اون چیزی که من فکر می کنم مو نمی زد. ولی بعد فهمیدم اشتباه کرده بودم می زد. بعضی وقتا هم زیادی مو می زد. حالا میگم چطوری؟ من سوار ماشین کردمش بردمش جایی که کار داشت . هنوز از پیشش نرفته بودم که شترق... یه ماشین زد تو آینه ی بغلم . و من تا به خودم بیآم سرآسیمه در رفت. یعنی حق هم داشت . اگه پلیس منو توقیف می کرد حرفی نداشتم بزنم؟ در باره ی یه زن غریبه. بگم چی؟ بگم تو داستان دنبالش می گشتم رو زمین پیداش کردم؟ تازه رابرت دانیرو هم اگه تو خیابون اصلی منهتن همچین حرفی به پلیس می زد کسی باورش نمی شد... چه برسه به من تو نظر آباد که با یه نظر هفت جد و آباد آدم جلو چشمش رژه می رفت. طفلکی اونم زد به حب جیم. رفت که رفت....الفرار. از ترانه ی رفتم که رفتم مرضیه هم تندتر. ولی مرضیه رفت درست . رفتم که رفتمش نرفت...رفت؟ اینه که همش فکر می کنم اونم جایی نرفته. و بالاخره یه روز پیداش میشه. ولی آخه چطوری ؟ لااقل یه تلفن هم نزد بپرسه سرت شکست؟پات شکست؟ همینم هست که همیشه فقط رو سی و شیش درصد حرفاش می تونستم حساب کنم نه بیشتر. یعنی نویسنده ی یه مملکت باید اونقدر آدم بی اهمیتی باشه که وسط یه تصادف بذاریش به حال خودش خداحافظ شما؟! یعنی همچی چیزی اگه برای گابریل مارکز هم تو هفتاد سالگی اتفاق می افتاد به خواب هم می دید یه روزی یه رمان در باره ی دلبرگانش بنویسه؟ عجیبه ولی حالا من دارم صداشو می شنوم . صدا هم فقط نیست . چهره اش رو هم دارم می یبنم . فقط خدا کنه این دفعه اشتباه نکره باشم خودش باشه.... آخه بد جوری دلتنگم.... دلتنگ دلتنگی هام |
