|
لادن یا بن لادن؟! (خواستگاری به سبک القاعده!) شب جمعهی شیر تو شیری بود و اعضای فامیل همه جمع شده بودیم منزل عمه جان آرام، تا هم دید و بازدیدی کرده باشیم و هم گوش شیطان کر،مقدمهی خواستگاری لادن، دختر بزرگ عمه جان فراهم شده باشد، ولی مگر دایی محسن گذاشت. طبق عادت شروع کرد به حرفهای صد تا یه غاز زدن! و بجای اینکه علی القاعده برود سر موضوع خواستگاری لادن، ناگهان زد به شبکهی القاعده و گفتگو را از لادن کشاند به بن لادن! هرچه اشاره کردیم، راهنما زدیم که دایی جان کوتاه بیآید و بگذارد خاکی بر سر لادن بریزیم فایدهای نکرد، و دایی محسن همهی خاک عالم و آدم را ریخت تو سر بن لادن! تلویزیون هم نه گذاشت و نه برداشت و همان موقع به مناسبت سالروز یازده سپتامبر شروع کرد به نمایش فیلمی از خرابههای دوقلوی نیویورک و آدمهای در حال فرار... و حمید آقا، بابای لادن هم که از اول علاقه ای به سرگرفتن این وصلت نداشت، موقعیت را مناسب دید و فلنگ را بست: «ما که نفهمیدیم وکیل وصی لادن هستیم یا بن لادن؟!» عمه آرام هم که حوصلهاش از تلویزیون و دایی محسن سر رفته بود، عقده اش را خالی کرد سر پسرعمه جان سامان، که داشت درسهایش را از بر می کرد برای امتحان فردا: «یه خرده یواشتر، میخوایم حرف بزنیم راجع به لادن!» و هنوز حرفش تمام نشده بود که عزیز آقا،فامیل سببی حمید خان که از یکهفته قبل شهر و دیارش را در لرستان ترک کرده بود و در منزل عمه جان رحل اقامت گزیده بود...تامجلس را به هم بریزد،پا برهنه دوید وسط حرف عمه جان آرام: «تورابورا نگو بگو قلعهی فلک الافلاک، بابا عجب مخیه این بن لادن!» و سامان دودستی گوشهایش را گرفت، زد زیرگریه: «آخه کی فردا جای من امتحان میده، لادن یا بن لادن؟!» ماه سلطان خانوم، مادربزرگ پدری سامان هم که 112+1 سالی از عمرش گذشته بود،از گوشهی چارقدش آب نبات قیچی درشتی بیرون آورد و گذاشت کف دست سامان: «آدم از امتحان اللهی سر بلند بیرون بیآد ننجون،فرقی نداره لادن باشه یا بن لادن؟!» جمعه، باغبان افغانی عمه خانم هم که مشغول پذیرایی از میهمانها بود، چای داغ مخصوصش را گذاشت جلو لادن و آه سردی کشید: «خدا به روز کس نیآره خانم لادن، کس چه میدانه ملت افغان چه کشیده از دست این بن لادن!» مرجان خواهر کوچکتر لادن هم که هر وقت حرف خواستگار می شد، آب از چک و چانهش سرازیر می شد و منتظر بود لادن کارش زودتر ساخته بشود نوبت به او برسد،لبهایش را غنچه کرد تا مانع از آبریزش بیشتر بینیاش بشود: «بابا چرا حواستون پرته، خواستگاری لادن نه بن لادن!» لادن بیچاره کاردش میزدی خونش بیرون نمی زد، این یارو بن لادن بد جوری موی دماغش شده بود و موضوع خواستگاریشو به هم زده بود! همه جا صحبت از یک نفر بود،بن لادن. سوار تاکسی میشدی همه میگفتن بن لادن، روزنامه ها و مجلات تند و تند فقط یک عکس چاپ می کردند،بن لادن! لادن حتی بنظرش رسید یک شهر یا خیابانی را هم در خواب دیده بود بنام بن لادن، و وقتی فهمید طرف میلیاردره و پولش از آسمانخراشهای دوقلوی نیویورک قبل از خراب شدن بالاتر میره، بیشتر غصه خورد و با خودش در دل گفت: «آدم خواستگار خوب هم داشته باشه مثل بن لادن!» همان موقع سر و صدای عجیبی از طبقه ی دهم ساختمان به گوش رسید و بنظر رسید چیز سنگینی به طبقه ی دهم اصابت کرد و خرده شیشه های زیادی در هوا پاشیده شد! همهی فامیل از ترس خودشان را به طبقه ی همکف رساندند و زیر ستون راه پله پناه گرفتند، از آتش سوزی و ریزش ساختمان در امان باشند،جایی که مرد قد بلندی با دستاری سفید دور گردنش ظاهر شد و با مسلسل همه ی اهل فامیل را درو کرد: «یا حبیبی... یا حبیبی لادن؟ بپر تو بغل بن لادن!» (۱) (۱)ـ به زبان عربی...: یا حبیبتی لادن؟ انا بن لادن!
|
|
«اي عشق ما بمان برجاي و استوار، در آنجا كه پیشتر منزلگه تو بوده است. بمان برجا و استوار، و منزلگه خويش هيچگاه رها مكن! مايي كه روزگاري نامت بر لبانمان جاري بود، و بسيار دوستت داشتيم، به فراموشيات سپردهايم. ليك تو هيچ زمان ما را زخاطر مبر، كسي جز تو ما را بر زمين نيست رهايمان مكن! مگذار كزين سرماي سوزان تا مغز استخوانهايمان، به لرزه درآييم همواره از جايگاه خويش از نقطه اي دور دست هرجا كه باشد، نشان زندگي را به ما بنماي و بس ديرتر، از گوشهي بيشهاي در جنگل خاطره ناگه رخ بنماي دستانمان را بگير و رهاييمان ده! |
|
|
کلنگی!!! (اصلاحات به سبک جعفرخان!) سال که نو شد، جعفر خان تصمیم گرفت به در و دیوار خانهی پدری رنگ و دوغابی بزند که از زیر و بالا در حال ریختن بود. مهشید گفت: «رنگ چه فایده داره، ساختمون داره می ریزه؟!» نرگس،دختر کوچیکهی جعفر هم به طرفداری از مامانش درآمد که: «راست میگه مامان...چشم کور، که دیگه زیر ابرو برداشتن نداره؟!» شبنم دختر بزرگهی جعفرخان هم میانهی کار را گرفت: «رنگ اشکال نداره...ظاهر ساختمون بهتر میشه!» تا روزی که جعفرخان سطل و فرچه به دست، از پلکان مخصوص نقاشی بالا رفت و من که قرار بود وردستش باشم،سطل رنگو به آب بستم: «به خودت درد سر نده، مگه قرار نبود خرابش کنی؟» جعفر مکثی کرد: «قرار که بود، ولی دست خودم نیست،دلم به خراب کردنش رضایت نمیده!» سال قبل که قرار بود خانه را بفروشند و بجایش آپارتمان بخرند، درست روزی که مشتری پای قرارداد بود و سر قیمت توافق کرده بود، جعفر تو زد: «خودم که چلاق نیستم، خرابش میکنم از نو میسازم!» هر چی گفتم، جعفر جون این جور کارها...کار تو نیست، بفروش خلاص! به خرجش نرفت که نرفت، شروع کرد جواب سر بالا دادن: «چارصد متر خونه رو عوض کنم با صد متر آپارتمان، مگه من قناریم بچپم تو قفس؟!» مهشید گفت: «با پولش آپارتمان شیک میخریم...خونهی شیک، جکوزی، ریموت کنترل، شوتینگ زباله...چقدر آشغال بذاریم دم در؟!» جعفرخان ولی کوتاه نیامد،تصمیم گرفت برای خوابوندن سر و صدا همه جارو رنگ و نقاشی بکنه: «حیفه خرابش کنیم،با چند قوطی رنگ مثل روز اولش میشه!» هنوز لکه گیری جلوی راهرو تمام نشده بود که زنگ زدند و حمید نامزد شبنم جلوی در ظاهر شد. جعفر خودش را به ندیدن زد، و وارونه به کار رنگ آمیزی ادامه داد: «باز این پسره ی مزلف پیداش شد...با اون خرمهرههای گل گردنش!» اگر پلکان چوبی را سفت نگرفته بودم و فرچه را تو هوا قاب نزده بودم، جعفر نعش زمین شده بود... تا چشمش به حمید افتاده بود: «همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی...آخه آدم قحط بود، این مارمولک بیآد خواستگاری دختر من؟!» منظور جعفرخان البته فقط ظاهر و سرو لباس حمید نبود... به محض دیدن حمید و شبنم با هم، سه سوت... داغ می کرد! یواشکی زیر گوشش گفتم: «جعفر جون دورهای که دختر... انگشت تو لپش میکرد صداشو نشنون گذشت، بذار به انتخاب دختر و پسر؟!» جعفر مثل ترقه در رفت: «دختر غلط کرده...کدوم انتخاب؟ رو بش بدی انگشت تو ماتحت آدم فرو می کنه؟؟!!» از زبانم در رفت گفتم: «پدر جون زمونه عوض شده، باید به عقیدهی بچهها احترام گذاشت!» جعفر خان ولی بیشتر حرصی شد: «گور پدر زمونه... ما که عوض نشدیم، دختر باید همیشه تحت نظر باشه!» روز خواستگاری هم با جعفر کلی کلنجار رفته بودم، از مهریه گرفته تا نامزدی و بقیه ی ماجراها... و به خیال خودم شیرفهمش کرده بودم، ولی جعفر زیر بار نرفته بود و به محض دیدن سر و زلف ژل زده ی حمید، خون دماغ شده بود: «با صد من سریش هم به دلم نمی چسبه...شیطان بالای پاسور!» دست روی نقطه ضعف اصلی جعفرخان گذاشتم و گفتم:«پسره با سواده... پول و پله خوب در میآره، کلاس کنکور ساعتی بیست هزارتومن!» جعفرخان ولی با صدای بلند دماغش را فین کرد: «پولش تو سرش بخوره...وقتی هنوز نفهمیده جلوی چشم من نباید دست تو کمر دختره بندازه!» کم مانده بود سطل رنگو روی خودم بریزم از غصه: «ده...داری اشتباه میکنی پدر جون، پسره امروزیه، زشت و زیباش با من و تو فرق می کنه...دنیا رو سلیقههای تازه می چرخه، نه انتظارات عهد بوق من و تو؟!» انگار نه انگار، جعفرخان مشغول کار خودش بود و سرسری فرچه ی رنگ را تو سوراخهای ناهموار دیوار فرو می کرد، مثلن چاله چوله ها را بهتر پر بکند! مهشید با پای لنگ از ساختمان بیرون آمد،سینی چای را روی زمین گذاشت و از شدت درد دست به کمر شد: «خانه از پای بست ویران است خواجه در فکر نقش ایوان است!» نگاهی از سر یاس به دیوار هفت رنگ زیر دست جعفر خان انداختم و موهای داخل رنگ را سوا کردم: « راه پله رو جا گذاشتی جعفرجون، بس که فکرتو با چیزای بیخود مشغول کردی؟!» جعفرخان ولی گوشش بدهکار این حرفها نبود، از دلخوری... رنگ خودش هم مثل گچ دیوار سفید شده بود، وقتی دور سر خودش چرخید و صاف رفت تو شکم من: «اصلن میدونی چیه؟ وردست نمی خوام، همش زیر سر تو و حرفای موش مردهی تو بود، زیر بار این پسره ی خر دجال رفتم، یه ذره فکر و حواس که واسهی آدم نمیذاری؟!» مستاصل از پلکان بالا رفتم سطل رنگو از جلوی دستش برداشتم بیشتر خرابکاری نکنه: «ببین جعفر جون...گفتم خونه رو رد کن بره، زیر بار نرفتی، گفتم سر مهریه کوتاه بیا...نیومدی، گفتم با گفت و شنفت دختر پسر موافقت کن...نکردی، گفتم.... پس لااقل فرچه رو محکم رو دیوار بکش، درست و حسابی رنگ بشه پدر جون؟! ولی بیخود اصرار می کردم، چون تو که تقصیری نداشت، ساختمون گلنگی بود؟؟؟؟!!!! |
![]()
![]()
![]()
|
سونامی! (کافه داستان۵) برای شبنم عظیمی (نویسنده ـ پزوهشگر...) که در تلاطم سونامی همچنان شناور است!
آقا بزرگ روزنامه را ول كرد و دو دستی پشتی صندلی را چسبید، وقتی امواج دریا به خروش آمد و صدای گویندهی اخبار صفحهی تلویزیون را لرزاند: «درسالروز زلزله بم دركرمان، زلزلهی بزرگی در عمق چهل كیلوتری آبهای اقیانوس هند،دهها هزار نفر را كشت و میلیونها نفر را آواره كرد!» آقا بزرگ روزنامه را تا نزدیك ابروهای پرپشتش بالا برد و از زیر تارهای تیغ تیغی ابرو كه مانع دید كاملش می شد، سر و ظاهرم را زیر نظر گرفت: «كجا ... باز شال و كلاه كردی؟» كیفم را روی میز انداختم و جزوههای فیزیك را روی آن گذاشتم: «امتحان دارم، میرم با فرشته درس بخونیم!» دروغ میگفتم، آقا بزرگ هم می دانست، با این همه ول كن نبود: «چه درسی... با این همه سرخاب سفیدآب كه مالیدی؟» با فرشته قرار گذاشته بودم، دم عصر برویم تولد سونیا. فرشته گفته بود: «امیر هم میآد،حرفاتو باش بزن.» آقا بزرگ روزنامه را بالاتر برد مامان را نبیند،صورت مامان از حرص خط خطی شده بود: «ولش كن بره دنبال كارش باز بیخود گیر دادی؟» مامان هم از آقا بزرگ دل خوشی نداشت، از روزی كه با آقا جون دعوا كرده بود و سرپرستی ما به گردن آقا بزرگ افتاده بود: «از شر اصلان خلاص شدیم افتادیم گیر شعبان، نمی دونم كدوم گوری بریم از دست آجان؟!» گویندهی تلویزیون سرفهی خشكی كرد و به اخبار سونامی یا به گفتهی خودش سیل بعد از زلزله ادامه داد: «هنوز از سرنوشت هزاران توریست اروپایی كه برای تعطیلات سال نو به شرق آسیا سفر كرده اند، اطلاعی در دست نیست.» آقا بزرگ نگاهی موذیانه به زن مردهای كه تلویزیون پاهای لختش را سانسور كرده بود انداخت و نفس راحتی كشید: «بی ناموسا... چوب خدا صدا نداره!» و دستی به ریش خضاب گرفتهاش كشید: «نجاست تا كجا كه نرفته، چهل كیلومتر زیر دریا؟!» گویندهی تلویزیون ورق های نامریی جلوی دستش را محكم فشار داد: «سونامی به امواج بلند و ویرانگری گفته میشود كه بر اثر جابجایی زمین در كف اقیانوس و خلاء ناشی از آن ایجاد می شود. براساس اخبار رسیده،عدم وجود سیستمهای هشدار دهنده در اقیانوس هند موجب بروز خسارات زیادی به مردم منطقه شده است و مجاورت با دریا تخمین میزان آن را غیر ممكن كرده است!» آقا بزرگ از جا بلند شد و كیف دستیام را روی میز خالی كرد، مثل خانم دباغ ناظم مدرسه، وقتی توكیف بچهها دنبال ماتیك وسی دی قاچاق میگشت... و گل سر مخملی را كه برای سونیا كادو كرده بودم به طرف مامان انداخت: «بفرما خانوم بازم بگو نواره؟!» مامان هم نگذاشت و نه برداشت و شروع كرد به پاره كردن كادوی سونیا و گل سر مخمل را جلوی چشمهای كورمكوری آقا بزرگ گرفت: «گل سره گرفته بده به سونیا، به درد پسرا كه نمی خوره!» آقا بزرگ تیرش به سنگ خورد، ردایی را كه فقط در منزل روی دوش میانداخت دور خودش پیچید و جلوی تلویزیون وارفت: «استغفراله...!» بعدكه فهمید حریف زبان مامان نیست، تلویزیون را خاموش كرد: «دیر نیای جانمرگ مرده،تاریك نشده برگرد.» از راه دور ماچی آبدار حوالهی مامان دادم و مثل برق از خانه بیرون زدم، تا خرده فرمایشهای بعدی آقا بزرگ آوار سرم نشده بود! جشن كه شروع شد از خوشی در پوست نمیگنجیدم، سونیا مثل یك تكه ماه از دور برق می زد و انگار چشم خانم دباغ را دور دیده باشد، همهی كرم پودرهای عالم را روی صورتش مالیده بود! ضبط صوت كه راه افتاد، اولش تك به تك شروع كردیم به قر دادن، بعد دسته جمعی قر دادیم و به خاطر خنده وسط مجلس رقص شروع به سرود خواندن كردیم،ادای گروه كر مدرسه را در آوردیم: «ای ایران... ای مرز پرگهر!» و بقیهی چیزها. فرشته گفت: «بدبختا... مگه جلسهی اولیا و مربیانه، لامبادایی چیزی بذارین!» و وقتی مطمئن شد مجلس زنانهست و در اندرونی آدمی چیزی مزاحم اهل حوا نیست، نواری را از داخل كیفش در آورد و مانتویش را كند: «كورشه هر كی بشینه فقط نگاه كنه، پاشو دیگه... یا اله!» زن خپلهای كه گوشه سالن نشسته بود داد زد: «هزار ماشااله!» فرشته پاهای لختش را زیر دامن مدل لامبادا چرخاند و شروع كرد به خواندن: «ای همراه من...!» مهری خانم، مامان سونیا از راه دور به فرشته اشاره ای كرد و سر در گوش ایران خانم چسباند: «خاك بر سر چه عشوهای هم میآد، به خیالش شكوفه نوووه؟!» و هر دو با صدای مرموزی خندیدند!!! صدای سوت كركنندهی دخترها فضا را پركرد، وقتی كیك دو طبقهی تولد سونیا وارد سالن شد و با ورود مردها دامن لامبادای فرشته دوباره رفت زیرمانتو: «یا اله...!» شاگردهای قنادی مثل دانههای توت فرنگی روی كیك سرخ شدند و از خجالت كم مانده بود در شكلات طبقهی پائین آن فرو بروند، وقتی نگاهی هراسان به دخترهای دور و بر انداختند و امیركه پیشاپیش آنها حركت میكرد با گوشهایی دراز از كنار دخترها گذشت و كوچكترین اعتنایی به مینی ژوپ آنها نكرد! قلبم ریخت و اخمهایم در هم رفت، وقتی امیر از یك قدمیام گذشت و محل سگ هم بهم نگذاشت. فرشته گفت: «معذب شده بود طفلك... وسط یه لشگر زن و دختر!» و از قول سونیا نقل كرد: «بگو بعد از جشن تولد صداش می زنم بشینه با امیر حرف بزنه.» نگاهی به شمعهای خاموش روی كیك انداختم: «كدوم تولد...خبر مرگش بغل گوشم وایستاده بود؟!» فرشته ابروهایش را در هم كشید: «چیه... باز كون خیار تلخ شد؟» فقط یك شیشه عطر بالای سرم خالیكرده بودم و دو ساعت تمام به موهایم سشواركشیده بودم به خاطر امیر...كورمادر زاد! به محض خروج شاگردهای قنادی، فرشته معركهاش را از سر گرفت: «گلاب گلاب كاشونه، تولد سونیا جونه... مریم جونم تو سالونه، مریم جونم ماچش كن، یك ماچ آبدارش كن!» هنوز از جا بلند نشده بودم و كادویم را از كیف بیرون نیآورده بودم كه برق سالن رفت و شمعهای روی كیك بنا كردند به لرزیدن: «كسی از جاش تكون نخوره!» فرشته زودتر از برق رفت پشت مبل و لامبادایش را در آورد... وقتیكه چراغها روشن شد و چند نفر هجوم آوردند وسط سالن: «كسی به چیزی دست نزنه!» پدر امیر با یكی از مهاجمین كه قیافهاش با آقا بزرگ مو نمی زد وارد سالن شد: «ملاحظه بفرمائید قربون همه شون دخترن، دور هم جمع شدن... جشن گرفتن.» یكی از همسایهها كه بقیه دنبالش حركت می كردند، دور و اطراف سالن گشتی زد، پرده ها را كشید و لیوانهای روی میز را بو كرد: «ببخشین مزاحم شدیم، به خاطر رعایت حال همسایههاس!» موقع خارج شدن، یكی دیگر از آنها نگاهی چپ چپ به دكمههای جلوی مانتوی فرشته انداخت، كه بالا و پائین بسته شده بودند و بند نازك لامبادایش از سر جیب بیرون زده بود: «درش بیار!» لیوان داغ چای از دست مهری خانم افتاد و خرد و خاكشی شد: «اه ... واه ، خاك به گورشكردهن!» و فرشته مثل شعبد بازی كه ناگهان قدرت جادویی پیدا كرده باشد، لامبادایش را غیب كرد و آستر جیبهایش را بیرون آورد: «چی رو؟» طرف كه از تعجب دو تا شاخ روی سرش سبز شده بود، نگاه دیگری به جیبهای فرشته انداخت و رد قرمز لامبادایش را گرفت: «شلیتهی ممنوعه رو!» و وقتی از پنجرهی باز سالن فهمید، فرشته موقع شكستن لیوان مهری خانم از غفلت او استفاده كرده و لامبادایش را بیرون انداخته بود...كوتاه آمد. امیر از میان پنجرهی تاریك ظاهر شد و با دیدن آرایش صورت من جا خورد: «این چه قیافهایه برای خودت ساختی، هنوز كه خبری نیست!» و شروع كرد به سر تكان دادن: «از حالا گفته باشم من دختر قرتی دوست ندارم.» بغض راه گلویم را بست: «مگه چكار كردم، فقط یه ذره آرایش کردم... میخوای در بارهش حرف بزنیم؟» امیر تند رویش را برگرداند: «من حرفمو زدم، دیگه حرفی نمونده بزنم!» مهری خانم از جا بلند شد، چادر نماز سفیدی سر كرد و پردهی سالن را كشید بیشتر چیزی دیده نشود: «تعطیل دخترا، تا كار خرابتر نشده!» جشن تولد به هم ریخت، و دخترها ...تك به تك از درحیاط خلوت فلنگ را بستند. نگاهی به اشك های سوزان پای شمع انداختم و ناخواسته آب از چشمهایم سرازیر شد. خود به خود شروع به حرف زدن با خودم كرده بودم... در باره ی خودم، آینده... ادامه دادن با امیر به حالگیری بعدیش نمی ارزید. هنوز از در بیرون نرفته بودم كه امیر سر راهم ظاهر شد، با صدایی گرفته...كه از ته چاه بالا آمد گفت: «كی همدیگه رو ببینیم؟» از كنارش رد شدم و مثل سطلی خالی كه به قعر چاهی خشك اصابت كند، دنگی صدا دادم: «هیچوقت!» امیرنگاهی به موتور سیكلت گوشهی حیاط انداخت: «وایستا برسونمت.» سرم را به پنجرهی سرد حیاط خلوت سائیدم: «كجا ؟...با تو تا جهنم هم نمیام.» فرشته نگاهی به آسمان انداخت و شروع كرد به دویدن: «زودباش هوا تاریك شده.» تمام راه در تاریكی دویدم و كمركش راه بریدم: «چه خبره، مگه حلوا میپزن تو خونه؟» فرشته مثل رعد غرید: «حلوا با یه وجب روغن، واسهی آدمای زنده.» تا یك هفته...شبها كابوس میدیدم، كابوس سیل، سونامی... و صدای گویندهی تلویزیون تو گوشم زنگ میزد: «به گفتهی خبرنگاران...یك زن اندونزیایی، هفت شبانه روز تمام با تكیه بر شاخهای نخل در امواج اقیانوس شناور بوده است و سرانجام توسط قایقهای ماهیگیری از مرگ حتمی نجات داده شدهاست.» خواب و بیخواب همچنان با خودم حرف میزدم: «خوش به حالش، هفت شب و هفت شبانه روز بی سرخر...!» بعد ناگهان خودم را دیدم، سوار بر شاخهای نخل كه در تلاطم امواج سونامی روی آبهای اقیانوس شناور شده بودم و ذرهای نمی ترسیدم، تا به خشكی رسیدم و در كلانتری ساحل به مامان تحویل داده شدم. آقا بزرگ از هفت روز پیش برای پیدا كردن من از منزل بیرون زده بود و هنوز برنگشته بود: «نام ... نام خانوداگی؟ آدرس ... چه نسبتی با هم دارین؟» قوم و خویشها هم جمع شده بودند و روی عرشهی كشتی جشن گرفته بودند، كیك دو طبقه هم خریده بودند، به اندازهی دو برابركرهی زمین... با شمعهای بزرگی به ضخامت دكلهای كشتی كه سر تا سر اقیانوس را روشن كرده بود! به محض قدم گذاشتن در عرشهی كشتی، فرشته هم از راه رسید و پاورچین خودش را به عرشه رساند، مانتویش را كند و لامبادایش را به چرخش انداخت: «ای همراه من...!» هنوز دست بهكیك نزده بودیم كه آقا بزرگ وارد شد و با عصا به من حمله كرد، مامان سرآسیمه به دنبالش: «خدایا خودت به فریاد برس!» آقا بزرگ نزدیك من كه رسید عصایش را بالا برد: «كجا بودی ولگرد، هفت شب و هفت شبانه روز؟!» به دست و پایش افتادم: «سونامی آقاجون گرفتار سونامی بودم ، عكسمو تو تلویزیون های دنیا نشون دادن... ندیدی؟» آقا بزرگ عصایش را محكم روی سرم فرو آورد: «ساكت پتیاره، مگه تو مملكت خومون آب قحط بود رفتی وسط اقیانوس هند غرق شدی؟» از جا تكان نخوردم و با صدایی رعب آور شروع به خندیدن كردم، عصای آقا بزرگ نرم تر از پنبه در آب فرود آمد: «یعنی چه... درد نداره؟!» غش غش خندیدم: «چی... درد؟ گذشت اون روزها كه درد میكرد آقا جون، نمی بینی آب همه جا رو گرفته!» موج بلندی روی سرمان را پوشاند و به طرف اقیانوس راند، عصای آقا بزرگ هنوز از دور تكان می خورد: «خیالت شهر هرته... نمیذارم یه قطره آب خوش از گلوت پائین بره!» سرم را كه بلندكردم اثری از آقا بزرگ و هیچ تنابندهی دیگری باقی نمانده بود...و تاریكی محض همه جا را پوشانده بود. به طرف كشتی برگشتم، از فرشته هم خبری نبود... ولی پرچم سرخ لامبادایش در باد تكان میخورد! |
