تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز

عکس فوری! ... کافه طنز

:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

به محض قدم گذاشتن در کافه چشمم به کارمینا افتاد،سیگاری گوشه­ی لب، با شکم برآمده به استقبالم آمد:

«کی فکرشو می کرد، کافه­ای در کار باشه بدون سامسون!»

بعد حرف را می­کشاند به آخرین روزهای سامسون که دو دستی شلنگ درازی را که به ریه­اش متصل شده بود، از جا کنده بود و بیمارستان را روی سر گذاشته بود:

«چارا هیچ مادار ...­ای به حرف آدام گوش نامیده، بابا نمی­خوام بمیرم. عجب گیری افتادیم ها؟!» کارمینا گفت:

«سه شب و سه روز تمام جان کند و تا آخرین لحظه تسلیم نشد:

«خاهار مادار تو... با این سرنوشت تخمی که به سامسون انداختی!»

کارمینا گفت از حرص دو پاکت سیگار را بلعیده بود، وقتی دکترها از عمل چشم پوشی کرده بودند و دست از پا درازتر، او را به بخش برگردانده بودند. روزی که سامسون دو دستی یقه­ی ساسان را چسبیده بود و با سر تو شکمش رفته بود:

«دارو ناداره ناخوشی سامسون؟ خاهار مادار هر چی شبانه روزیو...حالا که دارو نداره!»

بعد سیگارهای دم دستش را جر و اجر کرده بود، توتونش را کف دست ریخته بود و مثل نقل بید مشکی بالا انداخته بود:

«بقیه­شم سگ خور...ج...بی پیر، با هیچکاس وافا ­نداره!»

بیرون رفتن از فکر سامسون در کافه­ای که با هزار خون دل برپا کرده بود و به خاطر نگهداری از آن، پیه هزار جور آزار و اذیت را به تنش مالیده بود، کار راحتی نبود...حتی اگر خودش دیگر حضور نداشت و فقط دغدغه های روحی تلخ و شیرین از او باقی مانده بود، از همان شبی که جهان چون روحی سرگردان به ناله و فغان درآمده بود و با سه تار ساقی نفسی تنگ کرده بود:

«عجب رسمیه رسم زمونه

آدمها می­رن، تنها از آن ها 

خاطره­ای... بجا می­مونه.»

محسن که تازگی­ها در جمع سیگار کش­ها پدیدار شده بود و در مبحث دود اصولن آدم صاحب سبکی بود، سیگاری آتش زد و دودش را روی سر جمع چرخاند:

«آسیاب به نوبت... خاطر جمع همه تو صفین، سانتی مانتالیزم آبکی در رد یا پذیرش مرگ چه فایده داره!»

سرهنگ گفت:

«دودکی...نه آبکی. خیلی وقته مرده شور آبکی­شو برده!»

محسن دستی در موهای وزوزیش برد و به سبک فلاسفه­ی یونان، زلف هایش را هم مثل حرفاش پیچ و تابی داد:

«پای مرگ و زندگی تو کار باشه...نباید هیچکدومو زیاد از اندازه بزرگ کرد، وقتی کام جویی مقتدرانه از زندگی، مرگ مقتدرانه­تری رو به دنبال داره!»

سیگار بعدی را ساسان روشن کرد و بفهمی نفهمی خودش را به کارمینا چسباند:

« مرگ در هر حالتی تلخ است، اما من

دوستش دارم، چون از ره بیآید مرگ.»

سرهنگ سبیلی چکاند و پکی محکم به سیگار قرضی ساسان زد که از لب و لوچه­ی جهان کش رفته بود:

«بیچاره سامسون که از دنیا رفت، برای تو که بد نشد نسناس!»

کارمینا اندکی خودش را جمع و جور کرد و همچون غنچه­ای نورسته در میان شور و شعفی وصف ناپذیر، لب­هایش شکفت:

«بین من و سامسون خیلی وقت بود خبری نبود...نشنیدی محسن چی گفت؟ آسیاب به نوبت جناب سرهنگ!»

شک نداشتم که روح سامسون در آن لحظه در آن دنیا، مشغول نواختن قره­نی چیزی بود، در ردیف شبی بر فراز کوه سنگی (قطعه­ای از موسورسگی) یا محاصره­ی استالینگراد(اثر شوستاکوویچ) تا خواهر مادر همه­ی فرشته­های آسمانی را یکی کند، از فرشته­های بی­وفای زمینی که خیری ندیده بود!

ساقی فوتی به خاکستر نقره­ای منقلش زد و با انبرک دسته طلایی ساخت زنجان،گلی آتش سرخ برداشت و به حقه­ی سیاه وافورش چسباند:

«روحت شاد سامسون، واسه­ی این منقل آنتیکی که از خودت باقی گذاشتی، آتیش پرومته هم به گرد خاکسترش نمیرسه منقل سامسون!»

کافه روز به روز شلوغ­تر شده­است و علاوه بر محسن که هفت هشت سالی از جمع ما کوچکتر است، چند تایی دختر و پسر نازک بدن هم به جمع سابق ما پیوسته­اند، با سیگارهای قلمی و خوش عطری که با زر و همای سابق توفیر زیادی دارد و از منظر زیبا شناختی، نشانه­ی تحول آرتیستیک نسل حاضر است. محسن می گوید: «تحول رفتاری. با خیر و شر کاری نداره.»

 و سارا اعتقاد دارد: «تحول ساختاری. خیر و شر هر چیزیو در خودش  داره. از بیرون بهش تزریق نشده.»

به عقیده­ی سارا:

« نسل جدید نسل اعتراضه...گور پدر تمام قراردادهای کلیشه­ای دنیا. و ثقل و ثباتی هم اگر در گفتار آن ها وجود داشته باشه،در پلورآلیسم خودجوش و کثرت دینامیک آن است.که تابو گریز است و به هر نوع سلطه­ی ایدئولوژیک چنگ و دندان نشان می­دهد.»

 به اعتقاد جهان :

« نسلی فاقد آرمان...»

 و به نظر سرهنگ:

« فاقد ایمان.»

سر و ته حرف­هایشان را هم که جمع بزنی می­شود...نسلی بدون گارانتی و فاقد اطمینان!

نسلی که با نظر اغماض به گذشته و حال نگاه می­کند و به خواهر و مادر دنیا کاری ندارد،چون خودش را هم بخشی از خواهر و مادر دنیا می­داند و از قرار گرفتن در چنان پوزیشنی ترس به دل راه نمی­دهد:

«بودیم که وار. مدینه­فاضله تو بذار در کوزه آبشو بخور عالیجناب سرهنگ!»  

ساسان سر تکان می­دهد و دست در کمر کارمینا می­اندازد:

«چی چی فاقد ایمان، یه دفعه بگو ما شلغمیم و...خلاص!»

جهان پوزخند می­زند:

«دور از جان شلغم. شلغم کلی خاصیت داره. تو چی داری پسر جان، سرزمینی که در آن ایمان به شلغم هم رفته به باد!»

محسن می گوید:

«پس مثل نسل منقرض شده ی شما خوبه؟ نسلی که زباله­ی واگیر استبداد، تاریخشو پر کرده. و لابراتوار پزشکی افکارش پر است از آزمایشات جور واجور اختناق!»  

همه سرها در یک لحظه به طرف ورودی کافه می چرخد، جایی که روژان 24 ساله با هیکل مکش مرگ مای 56 کیلویی قدم به داخل کافه می گذارد، این بار دست در دست جوانکی بیست و چند ساله، به قول خودش کاریکاتوریست چند نشریه ی فکاهی، ولی سرهنگ با انگشت سبابه­ی پیش فنگ به استقبالش می رود:

«کاریکاتوریست منی چند؟ بگو سوپر وایزر تختخواب اختصاصی روژی خانوم!»

روژی هم نه می گذارد و نه برمی دارد ، با عشوه و ناز تکانی به سر و دمش می­دهد، بیشتر لج سرهنگ را در بیآورد:

«نسل جدید با دست رو بازی می کنه، چون خواسته هاش واسه­ش روشنه. این نسل شما بود که همه چیزو  تو هفت تا سوراخ قایم می­کرد عاقبت خوراک کرما بشه؟خوب اگه قراره چیزی خورده بشه، بهتره خوراک آدما بشه یا کرما؟!»

محسن هیجانزده پک لرزانی به سیگار گوشه­ی لبش می زند و دور و بر روژی رژه می رود، از وقتی رژی ولش کرده و دنبال چند تا مرد زن دار دیگه افتاده، در فکر توجیه شکست عشقی نافرجامش فلسفه بافی می­کند:

«درسته خودشه، به این میگن این همانی خفن نسل تازه با پلورآلیته­!»

ساقی بست بعدی را روی حقه­ی وافور می­گذارد و به جلز وولز می­افتد:

«not پلورآلیته، but سکسوالیته! ما که سوخت شدیم و  رفت پی کارش! از زن جماعت هم خیری ندیدم جز هم زیستی مسالمت آمیز با یه تپه شن و ماسه!» »

ساسان خودش را بیشتر به کارمینا می­چسباند و مثل کسی که از سال قحطی در رفته باشد پکی طولانی تری به سیگارش می زند:

« ما که از همون اول کار گفتیم نسل سوخته!»

سرهنگ وافور را از دست ساقی قاپ می زند و بست بعدی را خودش می­چسباند:

«نسل سوخته... نه ، نسل پدر سوخته!»

جهان ختم قائله نگاهی به قاب عکس سامسون می اندازد و دوباره می اندازد تو خط صحرای کربلا:

«عجب رسمیه رسم زمونه.

آدما میرن ...تنها از اونا خاطره­ای بجا می­مونه!»

کافه سامسون پر است از انواع دود... و سرم به دوران افتاده است از همه جور بود و نبود. آخرین پیاله را به یاد سامسون بالا می اندازم. یادش بخیر سامسون که عاشق زندگی بود، علیرغم  هزار رقم نامردی و کمبود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 4:2  توسط علیرضا مجابی  | 

برای لیدی غم­ها... محبوبه!

گفتم، بریم مهمونی، چند تا دوست و رفیق دور هم جمع هستیم و خلاص.

گفت: این چیزا از من گذشته، هیچ چیز منو خوشحال نمی­کنه اندازه­ی تنهایی.

گفتم، بریم کافه بالا، سان شاینی باقلوایی چیزی بزنیم و خلاص. نخواستی می ریم تو کار یه فنجون قهوه­ی اسپرسو .

گفت: از من گذشته، تلخ­تر از این حرفا هستم که با بستنی باقلوا شیرین کام شم.

گفتم: سینما چطور؟ آنی هال، توت فرنگی های وحشی، اصلن بریم یه  فیلم سه بعدی ببینیم و خلاص.این که دیگه ازت نگذشته بانوی زیبای من!

گفت: بانوی زیبا خوراک کوسه­ها شد و تمام . برای پیر مردهایی مثل تو هم دیگه در این سرزمین جایی نیست!

دستی به موهای سیاهم کشیدم و نگاهم در سفیدی خیره کننده­ی کتانی سرپایم فرو رفت:

 به امتحان کردنش می ارزه عزیزم، یه سفر می ریم سانفرانسیسکو و خلاص. بد گذشت بر می­گردیم همین جهنم دره­ی بورکینا فاسو!

دیگر حرفی نزد و از غصه چراغ های آپارتمانش را خاموش کرد و خلاص.

حالا پکی به سیگار اسه­ی آبی گوشه­ی لبم می زنم و در یک قدمی نرده­های سیاه و مه­آلود روبرویم به زانو در میایم. لیدی غم­ها، خیلی وقته با کسی حرف نمی زنه و خیلی چیزها ازش گذشته. یک سرگذشت بی گذشت همه چیز خلاص!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 0:19  توسط علیرضا مجابی  | 

دیشب یه کامنت خصوصی از خانمی به اسم ایرن دریافت کردم به این مضمون:

« حالم به هم خورد از پیرهایی که قبول نمی کنند پیر شدن و در شصت سالگی نمی فهمند بیشتر از پادویی و رانندگی نمیتونن کاری برای زنهای جوان انجام بدن ، مخصوصن اگر پول و امکانات هم نداشته باشن،  موضوع دیگری نیست راجع بهش داستان بنویسی؟»

اولش گفتم نشنیده بگیرم، حوصله­ی جواب دادن به آدم­های بی حوصله و کمی تا قسمتی ابری را نداشتم، مخصوصن وقتی درست همان شب صفحاتی از استاد کولابرونیون نارنینم را خوانده بودم و از خوشی در پوست کمی تا اندکی چروک خورده ام نمی­گنجیدم:

«در وهله­ی اول خودم را دارم، بهترین قسمت ماجرا همین است. خودم را دارم، کولابرونیون را، مردی با صفا، بورگینیون، با سروشکمی کروی ، کمی مسن تر از برنا، یعنی در حدود پنجاه. اما با دندانهایی توانا، چشمان روشن مثل چشم ماهی. موهایی انبوه(یا بی مو... این روزها کچل­ها پرطرفدارترند و در نظر پاره ای زن­ها خوش تیپ تر!) هر چند جوگندمی. نمی گویم که خوشتر نداشتم بور باشم. یا این که بدم می آمد بیست یا سی سال به عقب برگردم . اما با این همه پنجاه سالگی هم حالی دارد! ( شصت سالگی ده سال بیشتر!!!!) مسخره کنید، جوانید و جاهل! اما هر کسی به این سن نمی رسد. فکر می کنید که پنجاه سال گشت و گذار در جاده های این دیار سهل است؟ پنجاه سال ، آن هم با این اوضاع و احوال؟...خدایا! یاران نمی دانید چقدر آفتاب و باران بر سرمان ریخته است! پخته شدیم و شسته شدیم در این کیسه آفتاب خورده ، در این پوست پیر ، شادی و اندوه ، شرارت و مسخرگی، تجربه و دیوانگی، کاه و یونجه، انجیر و مویز، میوه های کال، میوه های رسیده، خارو گل ، دیده و شنیده،  خوانده و دانسته و داشته و زیسته را ریختیم! این همه انباشته در این خورجین به هم ریخته! زیرو رو کردنش چه کیفی دارد؟دست ها بالا کولا جان ، فردا زیرو رویش کنیم. اگر امروز آغاز کنیم، تمام شدنی نیست!»  

چه ثروتی هنگفت تر از شصت سال کوله بار شادی و اندوه؟( من­که به خدا هنوز شصت سال ندارم ، مادر و مادر بزرگم سند زنده. هنوز هم مثل آهوی خرامان صبح تا شب قل قل می خورند و بچه بزرگ می­کنند. بی صاحب مانده­های دیگران را) . ولی به همان خدا قسم که کم چیزی نیست عاشق شدن مثل بیست ساله ها، تو شصت سال به بالا ،پس پیاله­ای بفرستیم بالا به سلامتی شصت ساله­هاا؟! )و عجالتن کمی عاقل باشیم ، انجیر کال خوش خوراک تر است یا انجیر رسیده؟؟!! آخر ای ایران خانم عزیزم که نمیدانم چند سال داری؟ و هنوز غوره نشده مویز شدی، قسم می خورم که تو در بیست سالگی هم مالی نبودی، و فوقش چشمت دنبال یه مشت مال و منال و خرت و پرت بی ارزش روزگار. یعنی اگر تو هفتاد سالگی مثل مادر بزرگ شوخ و شنگ من قدرت این را داشتی در آن واحد شونزده تا مرد را سر کار بگذاری و انگشت در چشمان ناپاکشان فرو کنی، جرئت نداشته باشند نگاه چپ به زنانگیت بیاندازند، تازه می فهمیدی ثروت های دیگری هم در دنیا هست که تو اسمی از آنها نشنیده ای! و زن بودن از نوع تاج ماه بودن یعنی چه؟ پس بدان و آگاه باش که  من توله­ی دست پرورده­ی چنین زنی هستم و میدانم عاشق شدن تو شصت سالگی چه کیفی دارد.(زبانم بسوزد اگر دروغ گفته باشم من فقط پنجاه و چند سال دارم و به عنوان نوه­ی دختری تاج ماه ، به تو قول میدهم در هشتاد و چند سالگی هم همچنان عاشق باقی بمانم .البته اگر باقی بمانم). و هیچ باکی از کسی ندارم، اگر شب و روز پادویی و رانندگی چنین زنی را بکنم . به قول استاد کولابرونیون...هان شادی کن. شادی . از چه گره به ابرو انداختی زن همسایه؟ که این باد بازیگوش دامنت را به بازی گرفته؟ کار خوبی می کند، جوان است . ایکاش من هم بودم.( به خدا قسم من هنوزم هستم.) جوانک خوش اشتها به جای خوبی دندان می زند، لقمه های خوب را می شناسد. صبر داشته باش زن عزیز.  هر کسی پنج روزه نوبت اوست .پس بیا این چند روز را تباه نکنیم ایرن خانم عزیز و اجازه بده کمی عاشق هم باشیمُ شصت ساله یا نود و نه ساله... در وقت عاشقی فرقی نداره؟!       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 22:55  توسط علیرضا مجابی  | 

مه ­لقا گفت:

« هندونه­ها یادت نره بیآری بالا، کف ماشینه.»

دو تا هندوانه رو با هم بلندکردن راحت نبود، ولی به دردسر عشق و دوستی با مه لقا می­ارزید. بی معطلی مثل فنر،کش آمدم و با قدرت معجزه آسایی که فقط از عشق به جنس مخالف بر می­خاست!!! پله­ها را دو تا یکی بالا رفتم تا به طبقه­ی چهارم ساختمان رسیدم و هندوانه­ها را کنار بقیه­ی پاکت های خرید مه لقا گذاشتم:

«بازم چیزی هست یا برم کلوپ دنبال فیلم "نیمه شب در پاریس" وودی آلن.»

مه لقا به محض مطمئن شدن از حمل و نقل تمام و کمال اجناس خریداری شده، اخم کرد:

«اون یارو پیرمرد عینکی رو میگی؟ آخه یه آدم پیر کچل عینکی چه چیز جالبی واسه­ی تماشا داره، همون اخراجیهای 3 رو بگیر بیآر یه ذره بخندیم، خودت گفتی افسردگی برام خوب نیست، آخرش کار دستم میده...نگفتی؟»

کم مانده بود از غصه خودم را چهار طبقه بیندازم پائین، وودی آلن که فلینی و ویسکونتی نبود، مه لقا سر از فیلم­هاشان در نیآره...تازه شوخی های بکر و دست اول وودی آلن چه ربطی به لودگی­های بی مزه­ و شادی خراب­کن بی­نمکی داشت! بشینیم هره و کره­ی الکی راه بندازیم، مثلن افسردگی نگیریم!!! شک نداشتم که مه لقا داشت از سلیقه­ی فیلمی من در جهت معکوس سلیقه­ی خودش بهره برداری سیاسی می­کرد، بازم یه جوری دست به سرم کنه.آخه اون طفلکی چه تقصیری داشت،که من خیر سرم روشنفکر ادیب پرمدعای یک نسل جلوتر از او، عاشق یک زن معمولی کم سواد بی­خبر از همه جای دنیای هنر شده بودم و به جز درک و ستایش زیبایی ظاهری او، اصولن چیز جالب توجه دیگری برای معنا بخشیدن به آن عشق بیهوده و متریال بی خاصیت درونی­اش نمی یافتم! شاید هم هنوز تحت تاثیر افکار قلبی و قبلی چپ شده­ی سابق قرار گرفته بودم که به قول آن فلسوف نامدار آلمانی، از آن پس کارم نه فقط توضیح جهان، بل­که تغییر آن بود و صدالبته کی واجبتر از مه لقا که با یه خرده دست کاری و موتاسیون عشقی، به رغم عقیده­ی تمام دست اندرکاران پروسه­ی تغییرات، احتمال داشت کار خدا و خلقت ناقص او را تمام می­کرد و از درون نیز به اندازه­ی بیرون زیبا می­شد، تا روزی برسد که جمیع زیبارویان عالم بتوانند به تاسی از او، ضمن بهره بردن از فیزیک و فیزیولوژی زیبایی، از صفات و کمالات درونی عنصر زیبایی نیز بهره­مند شوند، آنقدر که بتوان با یکی از آن­ها یک فیلم زیبا و نوستالژیک در باره­ی زیبایی را دید و غرولند اضافی نشنید. ولی زهی خیال باطل!!! با نگاهی به خطوط کج و معوج پوست هندوانه­های کاشت به روش دیم خریداری شده توسط مه لقاء می­شد فهمید،این کار همان قدر از دست مه لقا بر می­آمد که از دست هنداونه­های ول و ویلان کف پذیرایی منزل مه لقا!!!

هنوز خیلی از پله­ها دور نشده بودم که مه لقاء سرش را از پنجره منزل بیرون آورد و متعجب از چشم­های لوچ و بخت برگشته­ی من فریاد زد:

«مانتوم یادت رفت از خشکشویی بگیری، بدون مانتو و اخراجی های 3 برنگردی!»

نگاهی به آینه­ی داخل ماشین انداختم، مثل آن داستان نویس تنها و غم زده­ی "نیمه شب در پاریس"ویلان و سیلان به امان خدا رها شده بودم. با خودم فکر کردم، راستی چرا آلن خودش اون نقش رو بازی نکرده بود،چون به اندازه­ی کافی جوون و فکلی و چشم چرون نبود؟! یک لحظه چشمهایم را روی هم گذاشتم و مانتوی تنگ و چاکدار مه لقاء را به کل از یاد بردم...کلاچ را تا ته گرفتم و دنده­ی عقب ماشین را با آخرین نفس جا انداختم.... در نظر مه لقاء، تفاوتی بین آدم پیر و کچل و عینکی داستان وودی آلن،با بقیه­ی آدم­های پیر و کچل سایر داستان­ها وجود نداشت، و این جور آدم­ها حتی اگر فیلسوف و هنرمند و دانشمند هم از آب در می آمدند، وقتی عاشق مه لقاء می­شدند، به یک راننده­ی تاکسی دربست،یا حمال اجناس خریداری شده­ توسط معشوق زیبا رو تقلیل پیدا می­کردند. راهی به جز خروج از این عشق پیش رویم باقی نمانده بود...یک اخراجی داوطلب از عشق­های بی مصرف دارای تاریخ مصرف...اخراجی شماره 4                

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 22:16  توسط علیرضا مجابی  | 

 

عجیبه ولی منم دارم این صدارو می شنوم . خدایا فقط صدا نیست. من این چهره رو هم دیدم. درسته همین چند روز پیش . یعنی یه دفعه یه چیزی تو مغزم صدا داد... دینگ دانگ... و دلم براش رفت. و سی و چهار دفعه هم به کل همه­ی وجودم براش رفت. .نه بیشتر . سی و پنج دفعه . شایدم سی و شیش تا . حالا عجیب دلتنگش شدم. یعنی دلتنگ شدم برای دلتنگی هام. تا وقتی پیشم بود می فهمیدم دلتنگی چه مزه ای داشت. شور و شرنگ...مثل شور زندگی. یعنی اشتباه نمی کنم دوباره برگشته؟ چه اتفاق عجیبی ...همون صدا ...همون چهره...این دفعه نمیذارم بره. نباید بره. آخه ولی چطوری؟ دفه ی پیشم همینو به خودم گفته بودم، ولی باز رفت. حالا باز دارم صداشو می شنوم . خدایا فقط صدا نیست. چهره هم هست...ولی چرا مثل اون چیزی که من فکر کرده بودم نبود...یعنی سی و شیش درصد بود سی و شیش در صد نبود. بقیه­ش هم که اصلن مهم نبود. یعنی من اول فکر کرده بودم با اون چیزی که من فکر می کنم مو نمی زد. ولی بعد فهمیدم اشتباه کرده بودم می زد. بعضی وقتا هم زیادی مو می زد. حالا میگم چطوری؟ من سوار ماشین کردمش بردمش جایی که کار داشت . هنوز از پیشش نرفته بودم که شترق... یه ماشین زد تو آینه ی بغلم . و من تا به خودم بیآم سرآسیمه در رفت. یعنی حق هم داشت . اگه پلیس منو توقیف می کرد حرفی نداشتم بزنم؟ در باره ی یه زن غریبه. بگم چی؟ بگم تو داستان دنبالش می گشتم رو زمین پیداش کردم؟ تازه رابرت دانیرو هم اگه تو خیابون اصلی منهتن همچین حرفی به پلیس می زد کسی باورش نمی شد... چه برسه به من تو نظر آباد که با یه نظر هفت جد و آباد آدم جلو چشمش رژه می رفت. طفلکی اونم زد به حب جیم. رفت که رفت....الفرار. از ترانه ی رفتم که رفتم مرضیه هم تندتر.  ولی مرضیه رفت درست . رفتم که رفتمش نرفت...رفت؟ اینه که همش فکر می کنم اونم جایی نرفته. و بالاخره یه روز پیداش میشه. ولی آخه چطوری ؟ لااقل یه تلفن هم نزد بپرسه سرت شکست؟پات شکست؟ همینم هست که همیشه فقط رو سی و شیش درصد حرفاش می تونستم حساب کنم نه بیشتر. یعنی نویسنده ی یه مملکت باید اونقدر آدم بی اهمیتی باشه که وسط یه تصادف بذاریش به حال خودش خداحافظ شما؟! یعنی همچی چیزی اگه برای گابریل مارکز هم تو هفتاد سالگی اتفاق می افتاد به خواب هم می دید یه روزی یه رمان در باره ی دلبرگانش بنویسه؟ عجیبه ولی حالا من دارم صداشو می شنوم . صدا هم فقط نیست . چهره اش رو هم دارم می یبنم . فقط خدا کنه این دفعه اشتباه نکره باشم  خودش باشه.... آخه بد جوری دلتنگم.... دلتنگ دلتنگی هام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 0:44  توسط علیرضا مجابی  |