تبليغاتX
عکس فوری!

عکس فوری!

داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر:

لادن یا بن لادن؟! (خواستگاری به سبک القاعده!)

 

شب جمعه­ی شیر تو شیری بود و اعضای فامیل همه جمع شده بودیم منزل عمه جان آرام، تا هم دید و بازدیدی کرده باشیم و هم گوش شیطان کر،مقدمه­ی خواستگاری لادن، دختر بزرگ عمه جان فراهم شده باشد، ولی مگر دایی محسن گذاشت. طبق عادت شروع کرد به  حرفهای صد تا یه غاز زدن! و بجای اینکه علی القاعده برود سر موضوع خواستگاری لادن، ناگهان زد به شبکه­ی القاعده و گفتگو را از لادن کشاند به بن لادن!         

هرچه اشاره کردیم، راهنما زدیم که دایی جان کوتاه بیآید و بگذارد خاکی بر سر لادن بریزیم فایده­ای نکرد، و دایی محسن همه­ی خاک عالم و آدم را ریخت تو سر بن لادن! تلویزیون هم نه گذاشت و نه برداشت و همان موقع به مناسبت سالروز یازده سپتامبر شروع کرد به نمایش فیلمی از خرابه­های دوقلوی نیویورک و آدمهای در حال فرار... و حمید آقا، بابای لادن هم که از اول علاقه ای به سرگرفتن  این وصلت نداشت، موقعیت را مناسب دید و فلنگ را بست:

«ما که نفهمیدیم وکیل وصی لادن هستیم یا بن لادن؟!»

عمه آرام هم که حوصله­اش از تلویزیون و دایی محسن سر رفته بود، عقده اش را خالی کرد سر پسرعمه جان سامان، که داشت درسهایش را از بر می کرد برای امتحان فردا:

«یه خرده یواشتر، میخوایم حرف بزنیم راجع به لادن!»

و هنوز حرفش تمام نشده بود که عزیز آقا،فامیل سببی حمید خان که  از یکهفته قبل شهر و دیارش را در لرستان ترک کرده بود و در منزل عمه جان رحل اقامت گزیده بود...تامجلس را به هم بریزد،پا برهنه دوید وسط حرف عمه جان آرام:

«تورابورا نگو بگو قلعه­ی فلک الافلاک، بابا عجب مخیه این بن لادن!»

 و سامان دودستی گوشهایش را گرفت، زد زیرگریه:

«آخه کی فردا جای من امتحان میده، لادن یا بن لادن؟!»

ماه سلطان خانوم، مادربزرگ پدری سامان هم که 112+1 سالی از عمرش گذشته بود،از گوشه­ی چارقدش آب نبات قیچی درشتی بیرون آورد و گذاشت کف دست سامان:

«آدم از امتحان اللهی سر بلند بیرون بیآد ننجون،فرقی نداره لادن باشه یا بن لادن؟!»

جمعه، باغبان افغانی عمه خانم هم که مشغول پذیرایی از میهمانها بود، چای داغ مخصوصش را گذاشت جلو لادن و آه سردی کشید:

«خدا به روز کس نیآره خانم لادن، کس چه میدانه ملت افغان چه کشیده از دست این بن لادن!»

مرجان خواهر کوچکتر لادن هم که هر وقت حرف خواستگار می شد، آب از چک و چانه­ش سرازیر می شد و منتظر بود لادن کارش زودتر ساخته بشود نوبت به او برسد،لبهایش را غنچه کرد تا مانع از آبریزش بیشتر بینی­اش بشود:

«بابا چرا حواستون پرته، خواستگاری لادن نه بن لادن!»

لادن بیچاره کاردش میزدی خونش بیرون نمی زد، این یارو بن لادن بد جوری موی دماغش شده بود و موضوع خواستگاریشو به هم زده بود! همه جا صحبت از یک نفر بود،بن لادن. سوار تاکسی میشدی همه میگفتن بن لادن، روزنامه ها و مجلات تند و تند فقط یک عکس چاپ می کردند،بن لادن! لادن حتی بنظرش رسید یک شهر یا خیابانی را هم در خواب دیده بود بنام بن لادن، و وقتی فهمید طرف میلیاردره و پولش از آسمانخراشهای دوقلوی نیویورک قبل از خراب شدن بالاتر میره، بیشتر غصه خورد و با خودش در دل گفت:

«آدم خواستگار خوب هم داشته باشه مثل بن لادن!»

همان موقع سر و صدای عجیبی از طبقه ی دهم ساختمان به گوش رسید و بنظر رسید چیز سنگینی به طبقه ی دهم اصابت کرد و خرده شیشه های زیادی در هوا پاشیده شد!

همه­ی فامیل از ترس خودشان را به طبقه ی همکف  رساندند و زیر ستون راه پله پناه گرفتند، از آتش سوزی و ریزش ساختمان در امان باشند،جایی که مرد قد بلندی با دستاری سفید دور گردنش ظاهر شد و با مسلسل همه ی اهل فامیل را درو کرد:

«یا حبیبی... یا حبیبی لادن؟ بپر تو بغل بن لادن!» (۱)

(۱)ـ به زبان عربی...:

یا حبیبتی لادن؟ انا بن لادن!

 

            

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:53  توسط علیرضا مجابی  | 

«اي عشق ما بمان

برجاي و استوار،

در آنجا كه پیشتر

منزلگه تو                                               

بوده است.

بمان برجا و استوار،

و منزلگه خويش هيچگاه

رها مكن!

مايي كه روزگاري نامت بر لبانمان جاري بود،

و بسيار دوستت داشتيم،

به فراموشي­ات سپرده­ايم.

ليك تو هيچ زمان

ما را زخاطر مبر،

كسي جز تو ما را بر زمين نيست

رهايمان مكن!

مگذار كزين سرماي سوزان

تا مغز استخوانهايمان،

به لرزه درآييم

همواره از جايگاه خويش

از نقطه اي دور دست

هرجا كه باشد،

نشان زندگي را به ما بنماي

و بس ديرتر،

از گوشه­ي بيشه­اي

در جنگل خاطره

ناگه رخ بنماي

دستانمان را بگير

و رهايي­مان ده!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 7:25  توسط علیرضا مجابی  | 

آقای مجابی در رمان طنز خود ، خیلی خوشبختم خانوم صادقی ، حساسیت اجتماعی خود را در بعد مسائل جوانان در رویارویی با بلوغ نشان می دهد . اگر چه نمی شود تمام جنبه های این مرحله مهم از گذرگاه زندگی را تنها در بلوغ جنسی خلاصه کرد ولی این مرحله گذرا ، سایه خود را بر همه ابعاد زندگی که جوان وارد آن می شود را ، نشان می دهد –مانند حضور سایه ملیحه خانوم در جلوه شبانه عمه اش- ولی با وجود این اهمیت ، در جامعه نسبت به این واقعیت غریزی، بعلت زنجیرهایی که سنت ها بر دست غرایز جوانان می زندد ، جوانان به افسردگی ، شهوت تراشی و ارضا آن ، عدم امنیت اجتماعی ، اغتشاش فکری و احتمال فساد در محیط زندگی کشیده می شوند.-دقت کنید خانوم صادقی نقش یک ناجی را بازی کرده ست .-
در جامعه بعلت همین سنت زدگی ، عقده های پنهان گاه خود را بصورت عوارض ناخواسته حتی بصورت ماسکهایی در مذهب خود را بروز می دهد و طبعا جامعه ایی که اینگونه مریض شده است ، یافتن دستهای سبز برای نجات نوجوان داستان سخت است . در این داستان ، دوستان سختی های رسول ، آدمهای سختی کشیده اند . جهان ، خانوم صادقی و جماعت افغانی های آواره از وطن ، که نشان دهنده ارزش گرایی نویسنده نسبت به این دسته از انسانهاست . فرشته نجات رسول-مربی نجات غریق- هم از این دست آدمها انتخاب شده است- که البته شاید معرفی وی بعنوان کسی که کسانش را در حادثه زلزله شمال از دست داده است ، با آن ثروت و تیپ کمی – البته کمی – قبولش مشکل باشد . – ولی دربرابر این جماعت سختی کشیده ، افرادی قرار می گیرند که زندگی تکراری و کلنگی دارند. بی بی ناز ، عمو حسین و ... نماینده های این قشر هستند که قوه تمییزشان در زندگی تکراریشان کنسروی شده است و غیر از تکرارها و دیدگاههای سنتی چیز دیگری در چنته ندارند .
روند رمان آقای مجابی را اگر شبیه ساختن یک  ساختمان تصور کنیم ، بر سه پایه استوار است :
1-اسکلت داستان .2-آجرهایی که براساس روند داستان چیده می شوند . 3- ملاط یا ساروجی که روی این آجرها کشیده می شود . سیر داستان چنین است که بعد از بیان هر مرحله ای از داستان یک ملاط بر روی آن کشیده می شود که گاه نشان دهنده حس عاطفی و اعتقادی نویسنده و گاه بیان حس رسول قهرمان داستان بعنوان الگویی دردمند از یک جوان در دوره بلوغ ، یا دیگر شخصیت های آن می باشد که اغلب قالب طنز و گاه بصورت طنز تلخ آجرها را پهلوی هم محکم می کنند .این دوگانگی به حدی است که مخاطب بخوبی مرزها را تمییز می دهد و به سبک خاص نویسنده پی می برد. آنچه مهم است ، تفکر تند و صریح نویسنده به زندگی و مسائل نوجوانان و جوانان در مسائل مربوط به خود است . وی حواشی دادن به این مسائل را نمی پسندد و حتی ناجی داستان را آقای نیک نفس انتخاب نمی کند و بقول ایشان : این چیزا برای فاطی تنبان نمی شود . برخورد با زندگی از نظر ایشان نیاز به صراحت دارد .
نکات:1-پایان بندی رمان با یک پیام ارزشی ، انتقادی نسبتا ساده به پایان می رسد که البته اگر نتیجه داستان را منحصر به آن کنیم ، بی انصافی کرده ایم ، زیرا نویسنده در جای جای داستان ، پیامهای اجتماعی خود را نوشته است که نشان دهنده دق دلی های فراوان وی نسبت به جامعه و مسائل مطروحه در آن است .
2- آقای مجابی با نگاه واقع گرا به مسائل اجتماع می نگرد و سعی می کند این مسائل را بعد فلسفی ندهد ، لذا سادگی در نوشته هایش بخوبی مشهود است و با مخاطب خود به آسانی ارتباط برقرار می کند و احساساتش بخوبی منعکس می گردد.
3-دیدگاه آقای مجابی درباره معرفی خانم صادقی ، یک دیدگاه پیراسته شده از سنتهای رایج در مسائل سنتی است و راست و پوست کنده است . فرشته ای که فارغ از هیاهوی سنتی و ضد عشقولانه جامعه ، در یک فضای مجازی – که شاید عاملش جو نظارتی حاکم است- بلوغ را برای رسول نمادین می کند . 4-تصویر کشیدن افرادی بعنوان نماینده های قشر سنت گرا از سبکهای داستانی آقای مجابی-البته در چند داستانی که اخیرا از ایشان خوانده ام - است . بی بی ناز در رمان خیلی خوشبختم خانم صادقی ، جعفر خان در کافه طنز خانه کلنگی و آقا بزرگ در کافه داستان سونامی ، این سه شباهت قریبی به هم دارند و شبیه سازی شده اند تا نویسنده بتواند به آنها سنگ بزند و هم خود را تخلیه کند و هم تفکر خویش را در داستانهایش تزریق نماید .

    به نقل از وبلاگ پسردایی (نادرنظامی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 23:26  توسط علیرضا مجابی 

کلنگی!!! (اصلاحات به سبک جعفرخان!)

سال که نو شد، جعفر خان تصمیم گرفت به در و دیوار خانه­ی پدری رنگ و دوغابی بزند که از زیر و بالا در حال ریختن بود.

مهشید گفت:

«رنگ چه فایده داره، ساختمون داره می ریزه؟!»

نرگس،دختر کوچیکه­ی جعفر هم به طرفداری از مامانش درآمد که:

«راست میگه مامان...چشم کور، که دیگه زیر ابرو برداشتن نداره؟!»

شبنم دختر بزرگه­ی جعفرخان هم میانه­ی کار را گرفت:

«رنگ اشکال نداره...ظاهر ساختمون بهتر میشه!»  

تا روزی که جعفرخان سطل و فرچه به دست، از پلکان مخصوص نقاشی بالا رفت و من که قرار بود وردستش باشم،سطل رنگو به آب بستم:

«به خودت درد سر نده، مگه قرار نبود خرابش کنی؟»

جعفر مکثی کرد:

«قرار که بود، ولی دست خودم نیست،دلم به خراب کردنش رضایت نمی­ده!»  

سال قبل که قرار بود خانه را بفروشند و بجایش آپارتمان بخرند، درست روزی که مشتری پای قرارداد بود و سر قیمت توافق کرده بود، جعفر تو زد:

«خودم که چلاق نیستم، خرابش میکنم از نو می­سازم!»

هر چی گفتم، جعفر جون این جور کارها...کار تو نیست، بفروش خلاص! به خرجش نرفت که نرفت، شروع کرد جواب سر بالا دادن:

«چارصد متر خونه رو عوض کنم با صد متر آپارتمان، مگه من قناریم بچپم تو قفس؟!»

مهشید گفت:

«با پولش آپارتمان شیک میخریم...خونه­ی شیک، جکوزی، ریموت کنترل، شوتینگ زباله...چقدر آشغال بذاریم دم در؟!»    

جعفرخان ولی کوتاه نیامد،تصمیم گرفت برای خوابوندن سر و صدا همه جارو رنگ و نقاشی بکنه:

«حیفه خرابش کنیم،با چند قوطی رنگ مثل روز اولش میشه!»   

هنوز لکه گیری جلوی راهرو تمام نشده بود که زنگ زدند و حمید نامزد شبنم جلوی در ظاهر شد. جعفر خودش را به ندیدن زد، و وارونه به کار رنگ آمیزی ادامه داد:

«باز این پسره ی مزلف پیداش شد...با اون خرمهره­های گل گردنش!»

اگر پلکان چوبی را سفت نگرفته بودم و فرچه را  تو هوا قاب نزده بودم، جعفر نعش زمین شده بود... تا چشمش به حمید افتاده بود:

«همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی...آخه آدم قحط بود، این مارمولک بیآد خواستگاری دختر من؟!»

منظور جعفرخان البته فقط ظاهر و سرو لباس حمید نبود... به محض دیدن حمید و شبنم با هم، سه سوت... داغ می کرد!   

یواشکی زیر گوشش گفتم:

«جعفر جون دوره­ای که دختر... انگشت تو لپش میکرد صداشو نشنون  گذشت، بذار به انتخاب دختر و پسر؟!»

جعفر مثل ترقه در رفت:

«دختر غلط کرده...کدوم انتخاب؟ رو بش بدی انگشت تو ماتحت آدم فرو می کنه؟؟!!»

از زبانم در رفت گفتم:

«پدر جون زمونه عوض شده، باید به عقیده­ی بچه­ها احترام گذاشت!»

جعفر خان ولی بیشتر حرصی شد:

«گور پدر زمونه... ما که عوض نشدیم، دختر باید همیشه تحت نظر باشه!»

روز خواستگاری هم با جعفر کلی کلنجار رفته بودم، از مهریه گرفته تا نامزدی و بقیه ی ماجراها... و به خیال خودم شیرفهمش کرده بودم، ولی جعفر زیر بار نرفته بود و به محض دیدن سر و زلف ژل زده ی حمید، خون دماغ شده بود:

«با صد من سریش هم به دلم نمی چسبه...شیطان بالای پاسور!»  

دست روی نقطه ضعف اصلی جعفرخان گذاشتم و  گفتم:«پسره با سواده... پول و پله خوب در میآره، کلاس کنکور ساعتی بیست هزارتومن!»

جعفرخان ولی با صدای بلند دماغش را فین کرد:

«پولش تو سرش بخوره...وقتی هنوز نفهمیده  جلوی چشم من نباید دست تو کمر دختره بندازه!»

کم مانده بود سطل رنگو روی خودم بریزم از غصه:

«ده...داری اشتباه میکنی پدر جون، پسره امروزیه، زشت و زیباش با من و تو فرق می کنه...دنیا رو سلیقه­های تازه می چرخه، نه انتظارات عهد بوق من و تو؟!»

انگار نه انگار، جعفرخان مشغول کار خودش بود و سرسری فرچه ی رنگ را تو سوراخهای ناهموار دیوار فرو می کرد، مثلن چاله چوله ها را بهتر پر بکند!

مهشید با پای لنگ از ساختمان بیرون آمد،سینی چای را روی زمین گذاشت و از شدت درد دست به کمر شد:

«خانه از پای بست ویران است

خواجه در فکر نقش ایوان است!»

نگاهی از سر یاس به دیوار هفت رنگ زیر دست جعفر خان انداختم و موهای داخل رنگ را سوا کردم:

« راه پله رو جا گذاشتی جعفرجون، بس که فکرتو با چیزای بیخود  مشغول کردی؟!»

جعفرخان ولی گوشش بدهکار این حرفها نبود، از دلخوری... رنگ خودش هم مثل گچ دیوار سفید شده بود، وقتی دور سر خودش چرخید و صاف رفت تو شکم من:            

«اصلن میدونی چیه؟ وردست نمی خوام، همش زیر سر تو و حرفای موش مرده­ی تو بود، زیر بار این پسره ی خر دجال رفتم، یه ذره فکر و حواس که واسه­ی آدم نمیذاری؟!»

مستاصل از پلکان بالا رفتم سطل رنگو از جلوی دستش برداشتم بیشتر خرابکاری نکنه:

«ببین جعفر جون...گفتم خونه رو رد کن بره، زیر بار نرفتی، گفتم سر مهریه کوتاه بیا...نیومدی، گفتم با گفت و شنفت دختر پسر موافقت کن...نکردی، گفتم.... پس لااقل فرچه رو محکم رو دیوار بکش، درست و حسابی رنگ بشه پدر جون؟! ولی بیخود اصرار می کردم، چون تو که تقصیری نداشت، ساختمون گلنگی بود؟؟؟؟!!!!    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 7:19  توسط علیرضا مجابی  | 

سونامی! (کافه داستان۵)

برای شبنم عظیمی (نویسنده ـ پزوهشگر...)

 که در تلاطم سونامی 

همچنان شناور است! 

 

آقا بزرگ روزنامه را ول كرد و دو دستی پشتی صندلی را چسبید، وقتی امواج دریا به خروش آمد و صدای گوینده­ی اخبار صفحه­ی تلویزیون را لرزاند:

«درسالروز زلزله بم دركرمان، زلزله­ی بزرگی در عمق چهل كیلوتری آبهای اقیانوس هند،ده‌ها هزار نفر را كشت و میلیون‌ها نفر را آواره كرد!»

آقا بزرگ روزنامه را تا نزدیك ابروهای پرپشتش بالا برد و از زیر تارهای تیغ تیغی ابرو كه مانع دید كاملش می شد، سر و ظاهرم را زیر نظر گرفت:

«كجا ... باز شال و كلاه كردی؟»

كیفم را روی میز انداختم و جزوه‌های فیزیك را روی آن گذاشتم:

 «امتحان دارم، میرم با فرشته درس بخونیم!»

دروغ می‌گفتم، آقا بزرگ هم می دانست، با این همه ول كن نبود:

«چه درسی... با این همه سرخاب سفیدآب كه مالیدی؟»

با فرشته قرار گذاشته بودم، دم عصر برویم تولد سونیا. فرشته گفته بود:

«امیر هم می‌آد،حرفاتو باش بزن.»

آقا بزرگ روزنامه را بالاتر برد مامان را نبیند،صورت مامان از حرص خط خطی شده بود:

«ولش كن بره دنبال كارش باز بیخود گیر دادی؟»

مامان هم از آقا بزرگ دل خوشی نداشت، از روزی كه با آقا جون دعوا كرده بود و سرپرستی ما به گردن آقا بزرگ افتاده بود:

«از شر اصلان خلاص شدیم افتادیم گیر شعبان، نمی دونم كدوم گوری بریم از دست آجان؟!»

گوینده­ی تلویزیون سرفه­ی خشكی كرد و به اخبار سونامی یا به گفته­ی خودش سیل بعد از زلزله ادامه داد:

«هنوز از سرنوشت هزاران توریست اروپایی كه برای تعطیلات سال نو به شرق آسیا سفر كرده اند، اطلاعی در دست نیست.»

آقا بزرگ نگاهی موذیانه به زن مرده‌ای كه تلویزیون پاهای لختش را سانسور كرده بود انداخت و نفس راحتی كشید:

«بی ناموسا... چوب خدا صدا نداره!»

و دستی به ریش خضاب گرفته‌اش كشید:

«نجاست تا كجا كه نرفته، چهل كیلومتر زیر دریا؟!»

گوینده­ی تلویزیون ورق های نامریی جلوی دستش را محكم فشار داد:

«سونامی به امواج بلند و ویرانگری گفته می‌شود كه بر اثر جابجایی زمین در كف اقیانوس‌ و خلاء ناشی از آن ایجاد می شود. براساس اخبار رسیده،عدم وجود سیستم‌های هشدار دهنده در اقیانوس هند موجب بروز خسارات زیادی به مردم منطقه شده است و مجاورت با دریا تخمین میزان آن را غیر ممكن كرده است!»

آقا بزرگ از جا بلند شد و كیف دستی‌ام را روی میز خالی كرد، مثل خانم دباغ ناظم مدرسه، وقتی توكیف بچه‌ها دنبال ماتیك وسی دی قاچاق می‌گشت... و گل سر مخملی را كه برای سونیا كادو كرده بودم به طرف مامان انداخت:

«بفرما خانوم بازم بگو نواره؟!»

مامان هم نگذاشت و نه برداشت و شروع كرد به پاره كردن كادوی سونیا و گل سر مخمل را جلوی چشمهای كورمكوری آقا بزرگ گرفت:

«گل سره گرفته بده به سونیا، به درد پسرا كه نمی خوره!»

آقا بزرگ تیرش به سنگ خورد، ردایی را كه فقط در منزل روی دوش می‌انداخت دور خودش پیچید و جلوی تلویزیون وارفت:

«استغفراله...!»

بعدكه فهمید حریف زبان مامان نیست، تلویزیون را خاموش كرد:

«دیر نیای جانمرگ مرده،تاریك نشده برگرد.»

از راه دور ماچی ‌آبدار حواله­ی مامان دادم و مثل برق از خانه بیرون زدم، تا خرده فرمایشهای بعدی آقا بزرگ آوار سرم نشده بود!

جشن كه شروع شد از خوشی در پوست نمی‌گنجیدم، سونیا مثل یك تكه ماه از دور برق می زد و انگار چشم خانم دباغ را دور دیده باشد، همه­ی كرم پودرهای عالم را روی صورتش مالیده بود!

ضبط صوت كه راه افتاد، اولش تك به تك شروع كردیم به قر دادن، بعد دسته جمعی قر دادیم و به خاطر خنده وسط مجلس رقص شروع به سرود خواندن كردیم،ادای گروه كر مدرسه را در آوردیم:

«ای ایران... ای مرز پرگهر!»

و بقیه­ی چیزها.

فرشته گفت:

«بدبختا... مگه جلسه­ی اولیا و مربیانه، لامبادایی چیزی بذارین!»

و وقتی مطمئن شد مجلس زنانه­ست و در اندرونی آدمی چیزی مزاحم اهل حوا نیست، نواری را از داخل كیفش در آورد و مانتویش را كند:

«كورشه هر كی بشینه فقط نگاه كنه، پاشو دیگه... یا اله!»

زن خپله‌ای كه گوشه سالن نشسته بود داد زد:

«هزار ماشااله!»

فرشته پاهای لختش را زیر دامن مدل لامبادا چرخاند و شروع كرد به خواندن:

«ای همراه من...!»

مهری خانم، مامان سونیا از راه دور به فرشته اشاره ای كرد و سر در گوش ایران خانم چسباند:

«خاك بر سر چه عشوه‌ای هم می‌آد‌، به خیالش شكوفه نوووه؟!»

و هر دو با صدای مرموزی خندیدند!!!

صدای سوت كركننده­ی دخترها فضا را پركرد، وقتی كیك دو طبقه­ی تولد سونیا وارد سالن شد‍ و با ورود مردها دامن لامبادای فرشته دوباره رفت زیرمانتو:

«یا اله...!»

شاگردهای قنادی مثل دانه‌های ‌توت فرنگی روی كیك سرخ شدند و از خجالت كم مانده بود در شكلات طبقه­ی پائین آن فرو بروند، وقتی نگاهی هراسان به دخترهای دور و بر انداختند و امیركه پیشاپیش آنها حركت می‌كرد با گوشهایی دراز ‌از كنار دخترها گذشت و كوچكترین اعتنایی به مینی ژوپ آنها نكرد!

قلبم ریخت و اخمهایم در هم رفت، وقتی امیر از یك قدمی‌ام گذشت و محل سگ هم به‌م نگذاشت.

فرشته گفت:

«معذب شده بود طفلك... وسط یه لشگر زن و دختر!»

و از قول سونیا نقل كرد:

«بگو بعد از جشن تولد صداش می زنم بشینه با امیر حرف بزنه.»

نگاهی به شمعهای خاموش روی كیك انداختم:

«كدوم تولد...خبر مرگش بغل گوشم وایستاده بود؟!»

فرشته ابروهایش را در هم كشید:

«چیه... باز كون خیار تلخ شد؟»

فقط یك شیشه عطر بالای سرم خالی‌كرده بودم و دو ساعت تمام به موهایم سشواركشیده بودم به خاطر امیر...كورمادر زاد!

به محض خروج شاگردهای قنادی، فرشته معركه­اش را از سر گرفت:

«گلاب گلاب كاشونه، تولد سونیا جونه... مریم جونم تو سالونه، مریم جونم  ماچش كن، یك ماچ آبدارش كن!»

هنوز از جا بلند نشده بودم و كادویم را از كیف بیرون نیآورده بودم كه برق سالن رفت و شمع­های روی كیك بنا كردند به لرزیدن:

«كسی از جاش تكون نخوره!»

فرشته زودتر از برق رفت پشت مبل و لامبادایش را در آورد... وقتی‌كه چراغها روشن شد و چند نفر هجوم آوردند وسط سالن:

«كسی به چیزی دست نزنه!»

پدر امیر با یكی از مهاجمین كه قیافه­اش با آقا بزرگ مو نمی زد وارد سالن شد:

«ملاحظه بفرمائید قربون همه شون دخترن، دور هم جمع شدن... جشن گرفتن.»

یكی از همسایه­ها كه بقیه دنبالش حركت می كردند، دور و اطراف سالن گشتی زد، پرده ها را كشید و لیوانهای روی میز را بو كرد:

«ببخشین مزاحم شدیم، به خاطر رعایت حال همسایه‌هاس!»

موقع خارج شدن، یكی دیگر از آنها  نگاهی چپ چپ به دكمه‌های جلوی مانتوی فرشته انداخت، كه بالا و پائین بسته شده بودند و بند نازك لامبادایش‌ از سر جیب‌ بیرون زده بود:

«درش بیار!»

لیوان داغ چای از دست مهری خانم افتاد و خرد و خاكشی شد:

«اه ... واه ، خاك به گورش‌كرده‌ن!»

و فرشته مثل شعبد بازی كه ناگهان قدرت جادویی پیدا كرده باشد، لامبادایش را غیب كرد و آستر جیبهایش را بیرون آورد:

«چی رو؟»

طرف كه از تعجب دو تا شاخ روی سرش سبز شده بود، نگاه دیگری به جیب­های فرشته انداخت و رد قرمز لامبادایش را گرفت:

«شلیته­ی ممنوعه رو!»

و وقتی از پنجره­ی باز سالن فهمید، فرشته موقع شكستن لیوان مهری خانم از غفلت او استفاده كرده و لامبادایش را بیرون انداخته بود...كوتاه آمد.

امیر از میان پنجره­ی تاریك ظاهر شد و با دیدن آرایش صورت من جا خورد:

«این چه قیافه­ایه برای خودت ساختی، هنوز كه خبری نیست!»  

و شروع كرد به سر تكان دادن:

«از حالا گفته باشم من دختر قرتی دوست ندارم.» 

بغض راه گلویم را بست:

«مگه چكار كردم، فقط یه ذره آرایش کردم... میخوای در باره­ش حرف بزنیم؟»

امیر تند رویش را برگرداند:

«من حرفمو زدم، دیگه حرفی نمونده بزنم!» 

مهری خانم از جا بلند شد، چادر نماز سفیدی سر كرد و پرده­ی سالن را كشید بیشتر چیزی دیده نشود:

«تعطیل دخترا، تا كار خرابتر نشده!»

جشن تولد به هم ریخت، و دخترها ...تك به تك از درحیاط‌ خلوت فلنگ را بستند. نگاهی به اشك های سوزان پای شمع انداختم و ناخواسته آب  از چشمهایم سرازیر شد. خود به خود شروع به حرف زدن با خودم كرده بودم... در باره ی خودم، آینده... ادامه دادن با امیر به حال‌گیری بعدی­ش نمی ارزید.

هنوز از در بیرون نرفته بودم كه امیر سر راهم ظاهر شد، با صدایی گرفته...كه از ته چاه بالا آمد گفت:

«كی همدیگه رو ببینیم؟»

از كنارش رد شدم و مثل سطلی خالی كه به قعر چاهی خشك اصابت كند، دنگی صدا دادم:

«هیچوقت!»

امیرنگاهی به موتور سیكلت گوشه­ی حیاط انداخت:

«وایستا برسونمت.»

سرم را به پنجره­ی سرد حیاط خلوت سائیدم:

«كجا ؟...با تو تا جهنم هم نمیام.»

فرشته نگاهی به  آسمان  انداخت و شروع كرد به دویدن:

«زودباش هوا تاریك شده.»

تمام راه در تاریكی دویدم و كمركش راه بریدم:

«چه خبره، مگه حلوا می‌پزن تو خونه؟»

فرشته مثل رعد غرید:

«حلوا با یه وجب روغن، واسه­ی آدمای زنده.»

تا یك هفته...شبها كابوس می‌دیدم، كابوس سیل، سونامی... و صدای گوینده­ی تلویزیون تو گوشم زنگ می‌زد:

«به گفته­ی خبرنگاران...یك زن اندونزیایی، هفت شبانه روز تمام با تكیه بر شاخه‌ای نخل در امواج اقیانوس‌ شناور بوده است و سرانجام توسط قایق‌های ماهیگیری از مرگ حتمی نجات داده شده‌است.»

خواب و بی‌خواب همچنان با خودم حرف می‌زدم:

«خوش به حالش، هفت شب و هفت شبانه روز بی سرخر...!»

بعد ناگهان خودم را دیدم، سوار بر شاخه‌ای نخل كه در تلاطم امواج سونامی روی آبهای اقیانوس شناور شده بودم و ذره‌ای نمی ترسیدم، تا به خشكی رسیدم  و در كلانتری ساحل به مامان تحویل داده شدم. آقا بزرگ از هفت روز پیش برای پیدا كردن من از منزل بیرون زده بود و هنوز برنگشته بود:

«نام ... نام خانوداگی؟ آدرس ... چه نسبتی با هم دارین؟»

قوم و خویش­ها هم جمع شده بودند و روی عرشه­ی كشتی جشن گرفته بودند، كیك دو طبقه هم خریده بودند، به اندازه­ی دو برابركره­ی زمین... با شمع‌های بزرگی به ضخامت دكل‌های كشتی كه سر تا سر اقیانوس را روشن كرده بود!

به محض قدم گذاشتن در عرشه­ی كشتی، فرشته هم از راه رسید و پاورچین خودش را به عرشه رساند، مانتویش را كند و لامبادایش را به چرخش انداخت:

«ای همراه من...!»

هنوز دست به‌كیك نزده بودیم ‌كه‌ آقا بزرگ وارد شد و با عصا به من حمله كرد، مامان سرآسیمه به دنبالش:

«خدایا خودت به فریاد برس!»

آقا بزرگ نزدیك من ‌كه رسید عصایش را بالا برد:

«كجا بودی ولگرد، هفت شب و هفت شبانه روز؟!»

به دست و پایش افتادم:

«سونامی آقاجون گرفتار سونامی بودم ، عكسمو تو تلویزیون های دنیا نشون دادن... ندیدی؟»

آقا بزرگ عصایش را محكم روی سرم فرو آورد:

«ساكت پتیاره، مگه تو مملكت خومون آب قحط بود رفتی وسط اقیانوس هند غرق شدی؟»

از جا تكان نخوردم و با صدایی رعب آور شروع به خندیدن كردم، عصای آقا بزرگ نرم تر از پنبه در آب فرود آمد:

«یعنی چه... درد نداره؟!»

غش غش خندیدم:

«چی... درد؟ گذشت اون روزها كه درد می‌كرد آقا جون، نمی بینی آب همه جا رو گرفته!»

موج بلندی روی سر­مان را پوشاند و به طرف اقیانوس راند، عصای آقا بزرگ هنوز از دور تكان می خورد:

«خیالت شهر هرته... نمی‌ذارم  یه قطره آب خوش از گلوت پائین بره!»

سرم را كه بلندكردم اثری از آقا بزرگ و هیچ تنابنده‌ی دیگری باقی نمانده بود...و تاریكی محض همه جا را پوشانده بود. به طرف كشتی برگشتم، از فرشته هم خبری نبود... ولی پرچم سرخ لامبادایش در باد تكان می‌خورد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:22  توسط علیرضا مجابی  |