تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز

عکس فوری! ... کافه طنز

:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

دیشب یه کامنت خصوصی از خانمی به اسم ایرن دریافت کردم به این مضمون:

« حالم به هم خورد از پیرهایی که قبول نمی کنند پیر شدن و در شصت سالگی نمی فهمند بیشتر از پادویی و رانندگی نمیتونن کاری برای زنهای جوان انجام بدن ، مخصوصن اگر پول و امکانات هم نداشته باشن،  موضوع دیگری نیست راجع بهش داستان بنویسی؟»

اولش گفتم نشنیده بگیرم، حوصله­ی جواب دادن به آدم­های بی حوصله و کمی تا قسمتی ابری را نداشتم، مخصوصن وقتی درست همان شب صفحاتی از استاد کولابرونیون نارنینم را خوانده بودم و از خوشی در پوست کمی تا اندکی چروک خورده ام نمی­گنجیدم:

«در وهله­ی اول خودم را دارم، بهترین قسمت ماجرا همین است. خودم را دارم، کولابرونیون را، مردی با صفا، بورگینیون، با سروشکمی کروی ، کمی مسن تر از برنا، یعنی در حدود پنجاه. اما با دندانهایی توانا، چشمان روشن مثل چشم ماهی. موهایی انبوه(یا بی مو... این روزها کچل­ها پرطرفدارترند و در نظر پاره ای زن­ها خوش تیپ تر!) هر چند جوگندمی. نمی گویم که خوشتر نداشتم بور باشم. یا این که بدم می آمد بیست یا سی سال به عقب برگردم . اما با این همه پنجاه سالگی هم حالی دارد! ( شصت سالگی ده سال بیشتر!!!!) مسخره کنید، جوانید و جاهل! اما هر کسی به این سن نمی رسد. فکر می کنید که پنجاه سال گشت و گذار در جاده های این دیار سهل است؟ پنجاه سال ، آن هم با این اوضاع و احوال؟...خدایا! یاران نمی دانید چقدر آفتاب و باران بر سرمان ریخته است! پخته شدیم و شسته شدیم در این کیسه آفتاب خورده ، در این پوست پیر ، شادی و اندوه ، شرارت و مسخرگی، تجربه و دیوانگی، کاه و یونجه، انجیر و مویز، میوه های کال، میوه های رسیده، خارو گل ، دیده و شنیده،  خوانده و دانسته و داشته و زیسته را ریختیم! این همه انباشته در این خورجین به هم ریخته! زیرو رو کردنش چه کیفی دارد؟دست ها بالا کولا جان ، فردا زیرو رویش کنیم. اگر امروز آغاز کنیم، تمام شدنی نیست!»  

چه ثروتی هنگفت تر از شصت سال کوله بار شادی و اندوه؟( من­که به خدا هنوز شصت سال ندارم ، مادر و مادر بزرگم سند زنده. هنوز هم مثل آهوی خرامان صبح تا شب قل قل می خورند و بچه بزرگ می­کنند. بی صاحب مانده­های دیگران را) . ولی به همان خدا قسم که کم چیزی نیست عاشق شدن مثل بیست ساله ها، تو شصت سال به بالا ،پس پیاله­ای بفرستیم بالا به سلامتی شصت ساله­هاا؟! )و عجالتن کمی عاقل باشیم ، انجیر کال خوش خوراک تر است یا انجیر رسیده؟؟!! آخر ای ایران خانم عزیزم که نمیدانم چند سال داری؟ و هنوز غوره نشده مویز شدی، قسم می خورم که تو در بیست سالگی هم مالی نبودی، و فوقش چشمت دنبال یه مشت مال و منال و خرت و پرت بی ارزش روزگار. یعنی اگر تو هفتاد سالگی مثل مادر بزرگ شوخ و شنگ من قدرت این را داشتی در آن واحد شونزده تا مرد را سر کار بگذاری و انگشت در چشمان ناپاکشان فرو کنی، جرئت نداشته باشند نگاه چپ به زنانگیت بیاندازند، تازه می فهمیدی ثروت های دیگری هم در دنیا هست که تو اسمی از آنها نشنیده ای! و زن بودن از نوع تاج ماه بودن یعنی چه؟ پس بدان و آگاه باش که  من توله­ی دست پرورده­ی چنین زنی هستم و میدانم عاشق شدن تو شصت سالگی چه کیفی دارد.(زبانم بسوزد اگر دروغ گفته باشم من فقط پنجاه و چند سال دارم و به عنوان نوه­ی دختری تاج ماه ، به تو قول میدهم در هشتاد و چند سالگی هم همچنان عاشق باقی بمانم .البته اگر باقی بمانم). و هیچ باکی از کسی ندارم، اگر شب و روز پادویی و رانندگی چنین زنی را بکنم . به قول استاد کولابرونیون...هان شادی کن. شادی . از چه گره به ابرو انداختی زن همسایه؟ که این باد بازیگوش دامنت را به بازی گرفته؟ کار خوبی می کند، جوان است . ایکاش من هم بودم.( به خدا قسم من هنوزم هستم.) جوانک خوش اشتها به جای خوبی دندان می زند، لقمه های خوب را می شناسد. صبر داشته باش زن عزیز.  هر کسی پنج روزه نوبت اوست .پس بیا این چند روز را تباه نکنیم ایرن خانم عزیز و اجازه بده کمی عاشق هم باشیمُ شصت ساله یا نود و نه ساله... در وقت عاشقی فرقی نداره؟!       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 22:55  توسط علیرضا مجابی  | 

مه ­لقا گفت:

« هندونه­ها یادت نره بیآری بالا، کف ماشینه.»

دو تا هندوانه رو با هم بلندکردن راحت نبود، ولی به دردسر عشق و دوستی با مه لقا می­ارزید. بی معطلی مثل فنر،کش آمدم و با قدرت معجزه آسایی که فقط از عشق به جنس مخالف بر می­خاست!!! پله­ها را دو تا یکی بالا رفتم تا به طبقه­ی چهارم ساختمان رسیدم و هندوانه­ها را کنار بقیه­ی پاکت های خرید مه لقا گذاشتم:

«بازم چیزی هست یا برم کلوپ دنبال فیلم "نیمه شب در پاریس" وودی آلن.»

مه لقا به محض مطمئن شدن از حمل و نقل تمام و کمال اجناس خریداری شده، اخم کرد:

«اون یارو پیرمرد عینکی رو میگی؟ آخه یه آدم پیر کچل عینکی چه چیز جالبی واسه­ی تماشا داره، همون اخراجیهای 3 رو بگیر بیآر یه ذره بخندیم، خودت گفتی افسردگی برام خوب نیست، آخرش کار دستم میده...نگفتی؟»

کم مانده بود از غصه خودم را چهار طبقه بیندازم پائین، وودی آلن که فلینی و ویسکونتی نبود، مه لقا سر از فیلم­هاشان در نیآره...تازه شوخی های بکر و دست اول وودی آلن چه ربطی به لودگی­های بی مزه­ و شادی خراب­کن بی­نمکی داشت! بشینیم هره و کره­ی الکی راه بندازیم، مثلن افسردگی نگیریم!!! شک نداشتم که مه لقا داشت از سلیقه­ی فیلمی من در جهت معکوس سلیقه­ی خودش بهره برداری سیاسی می­کرد، بازم یه جوری دست به سرم کنه.آخه اون طفلکی چه تقصیری داشت،که من خیر سرم روشنفکر ادیب پرمدعای یک نسل جلوتر از او، عاشق یک زن معمولی کم سواد بی­خبر از همه جای دنیای هنر شده بودم و به جز درک و ستایش زیبایی ظاهری او، اصولن چیز جالب توجه دیگری برای معنا بخشیدن به آن عشق بیهوده و متریال بی خاصیت درونی­اش نمی یافتم! شاید هم هنوز تحت تاثیر افکار قلبی و قبلی چپ شده­ی سابق قرار گرفته بودم که به قول آن فلسوف نامدار آلمانی، از آن پس کارم نه فقط توضیح جهان، بل­که تغییر آن بود و صدالبته کی واجبتر از مه لقا که با یه خرده دست کاری و موتاسیون عشقی، به رغم عقیده­ی تمام دست اندرکاران پروسه­ی تغییرات، احتمال داشت کار خدا و خلقت ناقص او را تمام می­کرد و از درون نیز به اندازه­ی بیرون زیبا می­شد، تا روزی برسد که جمیع زیبارویان عالم بتوانند به تاسی از او، ضمن بهره بردن از فیزیک و فیزیولوژی زیبایی، از صفات و کمالات درونی عنصر زیبایی نیز بهره­مند شوند، آنقدر که بتوان با یکی از آن­ها یک فیلم زیبا و نوستالژیک در باره­ی زیبایی را دید و غرولند اضافی نشنید. ولی زهی خیال باطل!!! با نگاهی به خطوط کج و معوج پوست هندوانه­های کاشت به روش دیم خریداری شده توسط مه لقاء می­شد فهمید،این کار همان قدر از دست مه لقا بر می­آمد که از دست هنداونه­های ول و ویلان کف پذیرایی منزل مه لقا!!!

هنوز خیلی از پله­ها دور نشده بودم که مه لقاء سرش را از پنجره منزل بیرون آورد و متعجب از چشم­های لوچ و بخت برگشته­ی من فریاد زد:

«مانتوم یادت رفت از خشکشویی بگیری، بدون مانتو و اخراجی های 3 برنگردی!»

نگاهی به آینه­ی داخل ماشین انداختم، مثل آن داستان نویس تنها و غم زده­ی "نیمه شب در پاریس"ویلان و سیلان به امان خدا رها شده بودم. با خودم فکر کردم، راستی چرا آلن خودش اون نقش رو بازی نکرده بود،چون به اندازه­ی کافی جوون و فکلی و چشم چرون نبود؟! یک لحظه چشمهایم را روی هم گذاشتم و مانتوی تنگ و چاکدار مه لقاء را به کل از یاد بردم...کلاچ را تا ته گرفتم و دنده­ی عقب ماشین را با آخرین نفس جا انداختم.... در نظر مه لقاء، تفاوتی بین آدم پیر و کچل و عینکی داستان وودی آلن،با بقیه­ی آدم­های پیر و کچل سایر داستان­ها وجود نداشت، و این جور آدم­ها حتی اگر فیلسوف و هنرمند و دانشمند هم از آب در می آمدند، وقتی عاشق مه لقاء می­شدند، به یک راننده­ی تاکسی دربست،یا حمال اجناس خریداری شده­ توسط معشوق زیبا رو تقلیل پیدا می­کردند. راهی به جز خروج از این عشق پیش رویم باقی نمانده بود...یک اخراجی داوطلب از عشق­های بی مصرف دارای تاریخ مصرف...اخراجی شماره 4                

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 22:16  توسط علیرضا مجابی  | 

 

عجیبه ولی منم دارم این صدارو می شنوم . خدایا فقط صدا نیست. من این چهره رو هم دیدم. درسته همین چند روز پیش . یعنی یه دفعه یه چیزی تو مغزم صدا داد... دینگ دانگ... و دلم براش رفت. و سی و چهار دفعه هم به کل همه­ی وجودم براش رفت. .نه بیشتر . سی و پنج دفعه . شایدم سی و شیش تا . حالا عجیب دلتنگش شدم. یعنی دلتنگ شدم برای دلتنگی هام. تا وقتی پیشم بود می فهمیدم دلتنگی چه مزه ای داشت. شور و شرنگ...مثل شور زندگی. یعنی اشتباه نمی کنم دوباره برگشته؟ چه اتفاق عجیبی ...همون صدا ...همون چهره...این دفعه نمیذارم بره. نباید بره. آخه ولی چطوری؟ دفه ی پیشم همینو به خودم گفته بودم، ولی باز رفت. حالا باز دارم صداشو می شنوم . خدایا فقط صدا نیست. چهره هم هست...ولی چرا مثل اون چیزی که من فکر کرده بودم نبود...یعنی سی و شیش درصد بود سی و شیش در صد نبود. بقیه­ش هم که اصلن مهم نبود. یعنی من اول فکر کرده بودم با اون چیزی که من فکر می کنم مو نمی زد. ولی بعد فهمیدم اشتباه کرده بودم می زد. بعضی وقتا هم زیادی مو می زد. حالا میگم چطوری؟ من سوار ماشین کردمش بردمش جایی که کار داشت . هنوز از پیشش نرفته بودم که شترق... یه ماشین زد تو آینه ی بغلم . و من تا به خودم بیآم سرآسیمه در رفت. یعنی حق هم داشت . اگه پلیس منو توقیف می کرد حرفی نداشتم بزنم؟ در باره ی یه زن غریبه. بگم چی؟ بگم تو داستان دنبالش می گشتم رو زمین پیداش کردم؟ تازه رابرت دانیرو هم اگه تو خیابون اصلی منهتن همچین حرفی به پلیس می زد کسی باورش نمی شد... چه برسه به من تو نظر آباد که با یه نظر هفت جد و آباد آدم جلو چشمش رژه می رفت. طفلکی اونم زد به حب جیم. رفت که رفت....الفرار. از ترانه ی رفتم که رفتم مرضیه هم تندتر.  ولی مرضیه رفت درست . رفتم که رفتمش نرفت...رفت؟ اینه که همش فکر می کنم اونم جایی نرفته. و بالاخره یه روز پیداش میشه. ولی آخه چطوری ؟ لااقل یه تلفن هم نزد بپرسه سرت شکست؟پات شکست؟ همینم هست که همیشه فقط رو سی و شیش درصد حرفاش می تونستم حساب کنم نه بیشتر. یعنی نویسنده ی یه مملکت باید اونقدر آدم بی اهمیتی باشه که وسط یه تصادف بذاریش به حال خودش خداحافظ شما؟! یعنی همچی چیزی اگه برای گابریل مارکز هم تو هفتاد سالگی اتفاق می افتاد به خواب هم می دید یه روزی یه رمان در باره ی دلبرگانش بنویسه؟ عجیبه ولی حالا من دارم صداشو می شنوم . صدا هم فقط نیست . چهره اش رو هم دارم می یبنم . فقط خدا کنه این دفعه اشتباه نکره باشم  خودش باشه.... آخه بد جوری دلتنگم.... دلتنگ دلتنگی هام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 0:44  توسط علیرضا مجابی  | 

اولین باری که استاد بی شک دل به دریا زد و به پروانه خانم پیشنهاد شروع یک زندگی جدید را داد، خیلی مطمئن نبودکه منظورش از یک زندگی جدید چه جور چیزی بود. یک ازدواج سنتی مرسوم و یا شکل تازه­تری از روابط زن و مرد . چون استاد بی شک ، از روزی که در جلسه دادگاه همسر اولش شرکت کرده بود و بدون سر سوزنی شک و تردید به درخواست او برای ادامه زندگی...نه گفته بود، تصورش را هم نمی­کرد، ظرف مدت چند ماه.... فقط دو ماه و ده روز دیگر ، برگردد سر خوان اول و به پروانه خانم پیشنهاد رابطه­ا­ی را بدهد که سه ماه جلوتر، نه... دو ماه و ده روز جلوتر، آن را با قطعیت کامل در مورد همسر اولش رد کرده بود. این که شک فلسفی یا فلسفه­ی شک، در تمام مدت عمر مشکوک استاد چه حاصلی برای او به بار آورده بود، بماند. آخر استاد بی شک ، مدت های مدید از فلسفه، نه به عنوان ابزاری برای توضیح جهان که در اصل وسیله­ای برای تغیر جهان استفاده کرده بود و آنچه آن روز به طور قطع و به هیچ وجه تغیر نکرده بود، خود استاد بود که همچنان بین زمین و آسمان معلق مانده بود و قدرت تصمیم گیری در باره هیچ رخداد تازه­ای را نداشت. یعنی اصولن به جز پاره­ای فرکانس­های ذهنی و کشمکش های روحی، که حاصل تنهایی و تخیل فردی استاد بی شک بود ، چیز تازه­ای در آن گوشه از سیاره زمین در باره­ی زن و مرد وجود نداشت و پروانه هم که در اصل نو و کهنه برایش فرقی نداشت و به جز دماغ کوچک و سربالای وسط صورتش، با هیچ نوع سربالایی و زیر و زبر دیگری عمرن کاری نداشت، هاج و واج نگاهی به عینک دودی استاد بی شک انداخته بود و خوشحال از پیدا شدن راهی فی البداهه، برای پرداخت بدهی یک میلیون تومانی اش بابت سربالا رفتن یک دماغ بی نظیر، نفسی راحت کشیده بود:

«مطمئنی می­خوای با من باشی، ماهی پونصدتا واسه­ت آب می­خوره وا...استاد؟!»

و استاد بی شک که با یک نگاه به پروانه، حاصل پنجاه سال شناخت و مطالعه در باب فیزیک و شیمی مغز و انواع و اقسام تئورهای همگرایی و نوگرایی هرمنوتیک جلوی چشمش دود شده بود و در هوا رفته بود، هاج و واج از آن صاعقه­ی جانسوز، با قطعیت بعله را به پروانه خانم گفته بود و هرگونه سنخیت فکری و تناسب عقلی و ژنتیکی با سرکار پروانه خانم را از یاد برده بود، زیر لب مشغول زمزمه­ی ترانه­ی دلپذیری شده بود که از قضا همان روز صبح از بلندگوی ماشین یکی از دوستان قدیمی شنیده بود و مثل پره های پنکه ی کافه شمشاد توی سرش تاب می خورد:

«حالا غم ما، قد... یه دنیاست ، جایی که باید دل به دریا زد همین جاست!»

استاد بی شک ، بدون هیچ گونه تردید و شک، غرق آن ترنم خانمانسوز و تاثیر بلا شرط و دودمان بر باد ده ، دل به دریا زده بود و رویاهای فنا ناپذیرش را به گل و بوته­های پیراهن یقه باز و  معطر پروانه­ خانم الصاق کرده بود، تا نقطه ی پایانی بگذارد به هرگونه مشروطیت و مقبولیت در مقابله با جنسیت!!! و یکبار دیگر به دنیا نشان بدهد که غریزه اصلی یعنی چه؟ و وقتی زیگوند فروید از ضمیر ناخودآگاه حرف می زده است، از چه چیزی حرف زده است؟! چون به محض بروز تمایلات کیهانی استاد بی شک نسبت به پروانه خانم، آشکارا راه نفسش بسته شده بود  و از آن صاعقه به بعد، استاد  نه شب داشت و نه روز و مثل کوه یخ شناوری که در مقابل کوره­ی مشتعل خورشید قرار بگیرد ، شروع کرده بود به ذوب شدن و پرسه زدن در کوچه پس­کوچه های دور و اطراف منزل پروانه خانم. تا دیگر هیچ شکی نداشته باشدکه همه­ی راهها ختم می­شده است به خیابان های پر رفت و آمد رم و در مورد شک و تردیدهای بعدی، هیچکس تقصیری نداشته است، به جز گرمای وجود خودش و قلب یخی پروانه خانم:

«نه کار ایناست، نه کار اوناست

از این و اون نیست،

از ماست که برماست.»

استاد بی شک آن قدر رفت و آمد تا بالاخره دل همچون فولاد پروانه خانم نرم شد و سر کیسه را شل کرد، برای جلب نظر استاد:

«بوسیدن دفعه اول هر عدد بیست تا، تکرارش ده تا، بعد از بیست و چهار روز مجانیه. نوشیدن بستگی به لیوانش داره، با هویج بستنی سی تا، خالی خالی ده تا. جلوتر بخوای بری، همه چیز دوبله­س،. عینهو فیلمای هندی سابق. دوش گرفتن زیر فواره پارک، چهل تا ، کنار رودخونه چهل و پنج تا، حموم کردن واقعی هم نداریم، به طورکل ممنوع، شیر فهم شد؟!»

آخرین خبرها در باره­ی استاد بی شک حاکی از آن است که از سال 2007 ، گویا استاد کار و بارش حسابی سکه­ شده است و حالا دیگر مطلقن هیچ شکی ندارد که عشق آسان نمود اول، بعد هم هیچ مشکلی پیش نیآمد و نخواهد آمد، . وقتی پای فکر کردن در میان نباشد.. بدون شک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 4:42  توسط علیرضا مجابی  | 

نیکی گفت: «بابای من خیلی قویه، میتونه یه اتوبوسو با صد تا مسافر برونه!»

من هیچی نگفتم، بابای من راننده­ ی اتوبوس نبود.

نیکی گفت:« بابای من میتونه ده تا هندونه رو با هم بغل کنه!»

من بازهم هیچی نگفتم، بابای من از هندوانه بیزار بود.

نیکی همچنان ادامه داد:

«بابای من میتونه پشت سر هم بیست تا نوشابه سر بکشه!»

من به هیچ وجه چیزی نگفتم، بابای من زخم معده داشت و از یه کیلومتری هیچ رقم نوشابه­ ای رد نمی شد!

نیکی گفت:« بابای من...!»

تیز پریدم وسط حرفش:

«صبر کن نیکی...خودت چی ؟خودت چکاری بلدی؟»

نیکی گفت:

«من هزار تا کار بلدم. یکی­ش همین که می بینی، میتونم صبح تا شب هزار رقم حرف در باره­ی بابام بزنم!»

من دیگر لام تا کام حرفی نزدم، بابای من رئیس مدرسه­ ی کر و لال­ها بود!     

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 17:3  توسط علیرضا مجابی  |