تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

گرهی که باز شد را بسیار دوست دارم، نه بخاطر این که اولین و بهترین قصه­ی چاپ شده­ی کودکان من است،(اگر چه قصه مخاطب سنی خاصی ندارد و همان­قدر مخاطب بزرگسال دارد که مخاطب کودک.) بلکه بیشتر از هر چیز به خاطر درونمایه­ی اصلی آن است، فانتزی آرمانی و شخصی­ خود من در ستایش آزادی. کتاب در سال 80 نوشته شد و با دستکاری و حذف( مهمترین و موثرترین فصل قصه مربوط به مجازات مرگ و صحنه ی اعدام و...) از طرف ناشر(شبآویز) و تغیر زبان داستان از محاوره به زبان رسمی ادبی و چند غلط تایپی در سال 86 بالاخره چاپ شد. با نقش و نگار زیبایی که به گفته­ی بچه­ها زیاد قابل دریافت نبود... و حالا که کتاب از طرف نویسندگان و منتقدان و داواران کتاب کودک و نوجوان ارزش گذاری و برگزیده شد، حیفم آمد به مدد اینترنت، نسخه­ی اریژینال و اصلی آن در جایی درج نشود.

گرهی که باز شد. (نسخه ی اصلی)

نخ منگولی با دلخوری خودش را از سوراخ سوزن بیرون کشید و روی زمین ولو شد:

«تو هم که فقط بلدی دوخت و دوز کنی، نمیشه کار دیگه­ای انجام بدی؟»

سوزن با تعجب سر و ته شد و نوک تیزش را پنهان کرد:

«چکار کنم، کار دیگه­ای بلد نیستم!»

نخ منگولی خودش را جمع و جور کرد و آماده­ی رفتن شد:

«ولی من از این کار خسته شدم، دوست ندارم تا آخر عمر فقط دوخت و دوز کنم. خداحافظ.»

نخ منگولی راهش را کشید و رفت تا به کارخانه­ی قرقره زنی رسید. ماشین قرقره با دیدن او ترمزش را کشید:

«ویژژژژژ...سلام نخ منگولی، کجا میری...با این عجله؟»

نخ منگولی ریسه­ای رفت و به کلافش پیچ و تابی داد:

«از دوخت و دوز خسته شدم، دنبال کار دیگه­ای می گردم...کمکم می کنی؟»

ماشین قرقره لبخندی زد و دندانه­های تیزش بیرون افتاد:

«چرا که نه...ولی اول باید شسته بشی، مخصوصن سرنخ­هات، بعد رنگ آمیزی بشی دور قرقره بپیچی، حاضری؟»

نخ منگولی یکی از رشته­های ظریفش را به دندان گزید و به فکر فرو رفت:

«چطوری... بعد از دوخت و دوز خلاصم؟»

ماشین بافنده که مشغول کار خودش بود، تق تق صدا داد:

«خلاص که نه...بعد میآیی پیش من تا ازت پارچه ببافم، موافقی؟»

نخ منگولی گرهی خورد و و رشته های بالای سرش سیخ ایستاد:

«نه...من دوست ندارم بافته بشم، من میخوام فقط نخ باشم!»

هر دو ماشین شیهه­ای کشیدند و به چرخیدن دور سر خودشان ادامه دادند:

«ریژژژژ...به جز این از دست ما کاری ساخته نیست، خداحافظ.»

نخ منگولی از غصه چند گره­ی دیگر هم خورد و به راهش ادامه داد، تا به کارگاه قالی بافی رسید...پوم دام پوم دام.پوم دام!

نخ منگولی وقتی چشمش به رشته­های رنگی دار قالی افتاد، کلافش وارفت:

«چه رنگ­های قشنگی!»

قالی باف که بوی نخ خام به دماغش خورده بود، دست از کار کشید و به چشم خریدار نگاهی به نخ منگولی انداخت:

«به به نخ منگولی، چه عجب از این طرف­ها،حاضری قالی بشی، سرسوزنی دوخت و دوز تو کار ما نیست.»

نخ منگولی تکانی به کلافش داد و با کرک­های سفید پنبه­ایش مشغول بازی شد، چیزی نمانده بود تسلیم نقش و نگار قالی بشود، که سرنخ به دادش رسید و کلاف وارفته­اش را محکم کشید:

«باز که یادت رفت...قالی هر چقدر هم که قشنگ باشه، قالیه... دیگه هیچوقت نمیتونی نخ بشی، فهمیدی؟»

نخ منگولی خسته و درمانده سرنخ را گرفت و از جا بلند شد. هنوز راه زیادی نرفته بود که قالی باف فکر دیگری به سرش زد:

«حالا کجا با این عجله؟حیف نخ خوشگل و تازه­ای مثل تو نیست که بی کار بمونه، دوست داری به زنم بگم باهات گیوه ببافه؟»

نخ منگولی پیچ و تابی خورد و یک گره­ی دیگر به گره­های قبلیش اضافه شد:

«گیوه دیگه چیه؟»

نمد مال گفت:

«یه جور کفشه، که با نخ درست میشه ...البته با قلاب.»

نخ منگولی با شنیدن اسم قلاب یکه­ای خورد و از آنجا هم دور شد:

«نه نمی­خوام گیوه بشم. می­خوام فقط نخ باشم. نخ آزاد بیشتر به درد می­خوره تا نخ گیوه.»

قالی­باف افسوسی خورد و به کارش ادامه داد...پوم.دام. پوم.دام پوم. دام.

نخ منگولی که حسابی از بی­کاری کلافه شده بود، چند گره­­ی ناجور دیگر هم خورد و به راهش ادامه داد تا به ماهی­گیر رسید. ماهی­گیر بیشتر از هر چیز از گره خوردن نخ منگولی خوشش آمده بود:

«به به چه نخ نرم و مرغوبی! آهای نخ منگولی، تو که به این خوبی گره می­خوری، حاضری گره­ی کار منو بازکنی!؟ تورم سوراخ شده...نمی­تونم ماهی بگیرم. کمک می­کنی تعمیرش کنم، در عوض میتونی با ماهی ها بازی کنی...نظرت چیه موافقی؟»

نخ منگولی که از تنهایی حوصله­اش سر رفته بود، و وسوسه شده بود  به سر و دم ماهی­ها بپیچد، به سختی جلوی خودش را گرفت:

«نه ...دوست ندارم گره بخورم، نخ بهتره صاف باشه تا نخ مفیدی باشه!»

نخ منگولی آهی کشید و به راهش ادامه داد، رفت و رفت و رفت تا به میدان وسط شهر رسید. جمعیت زیادی در اطراف چوب بلندی که در زمین فرو رفته بود، جمع شده بودند و هیاهو می کردند. یکی از میان جمعیت مرد زشت رویی را به نخ منگولی نشان داد و گفت:

«نخ منگولی این مرد گناهکاره باید به سزای اعمالش برسه، حاضری به کمک طناب دور گردنش بپیچی به سزای اعمالش برسه؟»

نخ منگولی از ترس چند گره­ی کور دیگر خورد و کوتاه­تر شد:

«نه دوست ندارم جان کسی رو بگیرم، راه­هایی بهتر از اعدام برای مجازات این مرد هست...خداحافظ!»

نخ منگولی موقع عبور از خیابان، اتومبیل خرابی را به خودش بست و تا تعمیرگاه رساند، موقع گذشتن از کویر، دسته­ی سطلی را به لب گرفت و با رفتن ته چاه و بالا آمدن تشنه­ای را سیرآب کرد. زیر لباس­های خیس خم شد و به کمک آفتاب آن­ها را خشک کرد. حالا حسابی محکم و آبدیده شده بود و به جز دوخت و دوز، هزار کار دیگر هم یاد گرفته بود...تا در یک روز گرم و آفتابی،خودش را به پسرک غمگینی رساند که زانوی غم بغل کرده بود و با حسرت به بادبادک جلوی پایش نگاه می­کرد:

«بادبادک من نخ لازم داره،حاضری پرواز بکنی نخ منگولی؟»

نخ منگولی به آسمان صاف و آبی بالای سرش نگاهی کرد و گره­هایش شل شد:

«دوست دارم پرواز کنم...ولی چطوری؟»

سرنخ دست به کار شد، گره­هایش را یکی پس از دیگری باز کرد:

«باید باز بشی... تا جایی که ممکنه. بعد به راحتی میتونی پرواز بکنی.»

نخ منگولی هاج وواج خودش را رها کرد و به دست پسرک سپرد، تا او را به بادبادکش بست و به آسمان فرستاد.

نخ منگولی در دست­های پسرک بالا و بالاتر رفت و به کمک سرنخ شروع به پرواز کرد. اولین باری بود که دنیا را از بالا می­دید. برای ماشین قرقره پیچ، قالی باف، ماهیگیر و جمعیت وسط خیابان دست تکان داد.

دنیا در نظرش خیلی بزرگتر از سوراخ ریز سوزن بود!  

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 12:56 | لینک  | 

کتاب گرهی که باز شد...در جشنواره سلام از بین 750 اثر منتشر شده از سال 76 الی 78 در زمینه­ی ادبیات داستانی کودک و نوجوان به عنوان برگزیده­ی نخست ادبیات داستانی کودک و نوجوان انتخاب و علاوه بر تقدیر هیات داواران، موفق به دریافت لوح تقدیر و تندیس افتخار و 2 عدد سکه­ی بهار آزادی به عنوان جایزه­ی برتر سال گردید.(به خاطر استفاده­ی بهینه از اشیاء و لوازم و درک صحیح برای مصرف اشیاء...از متن لوح تقدیر)

اینجانب علیرغم عدم اعتقاد به نحوه­ی اعطای جوایز ادبی در این سرزمین و به عنوان نویسنده­ای مستقل و دور از اجتماعات ادبی رسمی... با احترام به این انتخاب متفاوت، از کلیه­ی دست اندرکاران و برگزار کنندگان جشنواره و بخصوص هیات محترم داواران کمال تشکر و امتنان را دارم.

علیرضا مجابی

28 مهرماه 88

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 2:24 | لینک  | 

نويسنده :

علیرضا مجابی

تصویرگر :

ملیحه عینعلی

 

موضوع : ادبیات کودکان
نوبت چاپ : اول
تاريخ چاپ : ۱۳۸۶
تعدادصفحات : ۳۰ صفحه

 

قيمت : ۲۲۰۰ تومان

انتشارات شباویز

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 20:59 | لینک  | 

 

نويسنده : علیرضا مجابی
موضوع : ادبیات داستانی - ایرانی
نوبت چاپ : اول
تاريخ چاپ : ۱۳۸۵
تعداد صفحات : ۱۶۰ صفحه
شابك :

964-8564-65-5

قيمت : ۲۰۰۰ تومان
انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

این داستان نه ناطور دشت است و نه سالینجر... ولی شباهتهایی به آنها دارد.

داستانی برای تمام هولدن کالفیدهای وطنی!

اين رمان فقط برای يک  نوبت چاپ و بدون استفاده از تسهيلات حمايتی مجوز انتشار گرفته است. 

قسمتهایی از کتاب را در ادامه ی مطلب بخوانید.   


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 19:7 | لینک  | 

نويسنده: عليرضا مجابي

نوبت چاپ:    ٣

سال چاپ:   ١٣٨۴ - ۱۳۸۳  

  نشر:         پانيذ

 

  تعداد صفحات: ١٤٤    

 

   قيمت(ريال):     ١4٠٠٠

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 19:55 | لینک  |