تبليغاتX
عکس فوری! ... کافه طنز - کتاب تازه من:
:داستانها... و نگاه فوری برقی علیرضا مجابی به ادبیات و هنر

نويسنده : علیرضا مجابی
موضوع : ادبیات داستانی - ایرانی
نوبت چاپ : اول
تاريخ چاپ : ۱۳۸۵
تعداد صفحات : ۱۶۰ صفحه
شابك :

964-8564-65-5

قيمت : ۲۰۰۰ تومان
انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

این داستان نه ناطور دشت است و نه سالینجر... ولی شباهتهایی به آنها دارد.

داستانی برای تمام هولدن کالفیدهای وطنی!

اين رمان فقط برای يک  نوبت چاپ و بدون استفاده از تسهيلات حمايتی مجوز انتشار گرفته است. 

قسمتهایی از کتاب را در ادامه ی مطلب بخوانید

  

صفحه ی 5:

 

نه این که موضوع فقط برای من اتفاق افتاده بود و هیچ کس از چیزی خبر نداشت... نه به هیچ وجه، در اصل من اولین کله پوکی بودم که تصمیم گرفته بودم در باره اش فکر بکنم و رد داستان را بگیرم تا از بلایی که به سرم آمده بود سر در بیآرم و تا جایی که ممکن بود،بدون ترس در باره ی آن حرف بزنم. بقیه حتی اگر مامور شهربانی هم بالای سرشان می گذاشتی و هفت شب و هفت روز از آب و غذا محرومشان می کردی ،حاضر نبودند کلمه ای بروز بدهند. یک بار دیگر خودم را در آینه برانداز کردم و از قیافه ی هشلهفی که آن روزها پیدا کرده بودم ،چندشم شد. پشت لبم سیاه شده بود مثل پرکلاغ، دماغم بادکرده بود عینهو خرطوم فیل و لنگهایم دراز شده بود، اندازه ی لنگ زرافه. یک دلقک به تمام معنی با پاهای دراز و شلوار کوتاه که تا آن روز هفتاد و پنج عدد جوش قزمیت روی بینی و لبم ظاهر شده بود، و تازه این فقط جوش های ظاهری بود ؛ جوش های دیگری هم بود که به چشم نمی آمد جوش های روحی ،جوش های عصبی ، جوش های قناسی که شب و روزم را سیاه کرده بود .   

 

صفحه ی 14و ۱۵:

 

به خودم لعنت فرستا چرا از عمو محسن چیزی پرسیده بودم ،آدم باید مغزش معیوب باشد که از کسی مثل عمو محسن چیزی بپرسد،عمو محسن صبح تا شب کاری نداشت به جز سر کار گذاشتن آدم­ها:

"بالغ از بلوغ میآد؛ یعنی سیگار کشیدن توی مستراح، یعنی خفه خون گرفتن موقع حرف زدن بزرگترا،بلوغ یعنی... قدم آهسته رفتن جلوی مدرسه ی دخترها، یعنی دزدیدن ماشین بزرگترا وقتی خواب به خواب رفته اند...بس شد یا بازم بگم؟"............................ یکی اش همین بابا حسین که نبش خیابان اصلی پینه دوزی داشت.... آن روز که من زیرلبی من و منی کرده بودم تا درباره آدم بالغ از او چیزی بپرسم، چون تا آن موقع کسی همچو چیزی از او نپرسیده بود، اول زیر چشمی نگاهی به من انداخت، پاشنه ی کفشی را که مشغول تعمیر آن بود روی سندان گذاشت ، یک عدد نعل اسبی زیر کفش چسباند، چند عدد میخ توی سوراخهای نعل چپاند و بعد با چکش محکم رو سر میخها کوبید:

"میذاری به کارم برسم یا نه کره خر! مثل آینه ی دق نشستی روبروم یه بند اصول دین بپرسی؟"

  حالا چه رابطه ای میان اصول دین و آن طرز حرف زدن بابا حسین با یک جوان تازه سال وجود داشت بی خیال. 

وقتی بابا حسین دست داخل کفش گرداند و نوک انگشتش به تیزی میخی خورد که از طرف دیگر آن بیرون زده بود ، تازه فهمیدم بابا حسین نه تنها از اصول دین چیزی بارش نبود ، که در اصول نعلبندی هم سررشته ای نداشت! 

    

 صفحه ی 16:

 

تا یک روز که زیادی آخرتی شدم و گذرم به قبرستان نزدیک مدرسه افتاد، محشری برپا شده بود آن سرش ناپیدا،بولدوزرهای شهرداری افتاده بودند به جان قبرستان کهنه، همه جا را شخم می زدند و زیر و رو می کردند تا مدرسه را بزرگتر کنند!

چشمتان روز بد نبیند، سنگهای بالای قبرها ردیف به ردیف از جا کنده می شدند و استخوان مرده ها خود به خود از قبر بیرون می افتادند، شاه صنم بانوی هشتاد و سه ساله، آغا سلطان صد و بیست ساله... پسر چه منظره ی غم انگیزی، از غصه زانوهایم روی هم تا شده بود، غرق دنیای مرده گان شده بودم شاید آن جور تسکین پیدا بکنم،از زنده ها که بخاری بلند نمی شد!

درست موقعی که حسابی­اشکم در آمده بود و مشغول تماشای انواع و اقسام جمجمه و سوراخ خالی کله ی آنها شده بودم، یک مرتبه از پشت سر اردنگ جانانه­ای نوش جان کردم، طوری که نزدیک بود با سر توی یکی از قبرهای تنگ و ترش جلوی پایم بیفتم:

"مگه خودت خواهر مادر نداری، زل زدی به مرده ی مردم!"

 

صفحه ی 19:

 

ملیحه خانم روسری اش را جلو آورد، دامنش را روی زانو کشید:

" خوش اومدی آقا رسول، چای واسه­ات درست کنم یا شیرکاکائو؟"

کم مانده بود از خجالت بمیرم، وقتی از نزدیک چشمم به ملیحه خانم افتاد، ملیحه خانم هفت قلم آرایش کرده بود و زیر پیرهن نازکش چیزی نپوشیده بود.مثل جن زده ها شروع کردم به لرزیدن... از خدا خواستم خودش به دادم برسد... به حال بی ضرر و بی خطر گذشته برگردم. ولی افسوس خدا هم گوشش به این حرفها بدهکار نبود و مخصوصن امثال ملیحه خانم را روی زمین فرستاده بود تا بنده گان تقصیر کارش را امتحان بکند!  

 

صفحه ی 28:

 

یعنی راستش من خودم هم به هر نوع یادگیری از راه کتاب درسی مشکوک بودم و هیچ وقت فکر نکرده بودم از روی کتاب درسی بشود چیزی یادگرفت، چون از اساس کتابهای پرتی بودند و یک در دنیا صد در آخرت به درد کسی نمی خوردند!

 

صفحه ی 43:

 

اول از هرچیز خواستم از خوشگلی رعنا تعریف کنم، ولی خیلی زود منصرف شدم......... یعنی رعنا طوری راه می رفت و به طرف من برمی گشت که دو ریالی­ام بیفتد، ببینم با چه لعبتی طرف بودم.نیم رخ،تمام رخ، بغل گلگیر،صندوق عقب، همه چیز بیست بیست بود و تعریف از کسی توی آن شرایط مساوی بود با خراب کردن او!

 

صفحه ی 57 و 62:

 

خانم صادقی با خوشرویی در ماشین را بازکرد و به محض سوار شدن ماشین را روشن کرد، پسر عجب راننده­ی معرکه­ای! مثل آب خوردن دنده عوض می کرد و گاز می داد؛ یعنی راستش من همیشه عاشق زنهایی بودم که به آن خوشگلی دنده عوض می کردند....... و فکر نکنم هیچوقت از دو تا کار در دنیا سیر بشوم، یکی ماشین سواری و یکی هم حرف زدن با زنهای خوشگلی مثل خانم صادقی!

 

صفحه ی 83 و 84:

 

جهان پسر با حالی بود و صبح تا شب کاری به جز حمل زخمهای زندگی نداشت، هر چند زخمهایش خوش خیم بود:

"مرض تو کلبی مسلکیه، خراب میکنی تا از نو بسازی،به نظر من با خراب کردن چیزی درست نمیشه!"

 جهان خودش هم کلبی مسلک بود، پایبند اخلاقیات صرف، یعنی درست که در ظاهر اهل خرابکاری نبود ولی خوب که توی بحر کارش می رفتی اغلب با زیاد خوب بودن می زد همه چیز را خراب می کرد!....... چطور بگویم،جهان همه­ی خوبی های دنیا را فقط برای خودش می خواست، دوست نداشت هیچ گردن شکسته ی دیگری هم در این دنیای درب و داغان به اندازه ی او خوب باشد.....!

 

صفحه ی 101:

 

بین راه راننده ضبط صوتش را روشن کرد و یک نوار در پیتی تمام عیار توی آن انداخت که فقط به درد آدمهای منحرف می خورد، من میخوام از بدن من همه لذت ببرند....!قر... تو کمرم فراوونه نمیدونم کجا بریزم و این جور .... من هیچوقت سر از کار این مردم درنیآوردم، صبح تا شب مخ آدم را با کلماتی مثل ناموس... و این جور چیزها تیلیت می کردند.... ولی تا زنی دختری چیزی سوار ماشینشان می شد، شروع می کردند به گذاشتن آن نوارها و از توی آینه طرف را زیر نظر می گرفتند، اهلش بود یا نه؟  

 

صفحه ی ۱۰۴ و  105:

 

چند وقت پیش هم که با جهان رفته بودیم منزل آقای نیک نفس... یکی از آن فیلمهای به قول خودش آوانگارد را برایمان گذاشته بود،... فیلمی که خیر سرش به گفته ی آقای نیک نفس سالها روی پرده ی سینماها بود و  بعدها به یک  مکتب مهم سینمای روشنفکری و موج نویی مملکت تبدیل شده بود. من که ادعای روشنفکری و این جور چیزها را ندارم ...ولی شما خودتان قضاوت کنید کجای این این فیلم روشنفکری است؟!

 داستان فیلم در باره ی جاهل قصابی بود که خواهرش به خاطر درس خواندن به منزل دوستش رفته بود و برادر دوستش به آن دختر تجاوز کرده بود و دختر به خاطر حفظ آبروی خانواده­اش خودکشی کرده بود!

قصاب برای انتقام کشی،سر وقت برادرهای دوست خواهرش رفته بود و چون از پس آن گردن کلفتها برنیآمده بود، توسط آن اوباش به قتل رسیده بود. قصاب برادری داشت که بی خبر از همه جا توی شهر دیگری می پلکید، و چون اصولن آدم علاف و ولگردی بود وقتی از ماجرا خبردار شد راه افتاد با چاقوی ضامن دار شکم همه ی برادرهای پسر را سفره کرد!

حالا کجای این داستان موج نویی و روشنفکری بود، آقای نیک نفس خودش هم مثل خر گیر کرده بود وسط گل و برایش جوابی نداشت! البته موضوع با مزه­ی فیلم این بود که طرف،یعنی آرتیست فیلم، همان کسی که به خاطر انتقام ناموسی با چاقوی ضامن دار راه افتاده بود از آقایان لاتها انتقام بگیرد،خودش یکی از آن بی ناموسهای روزگار بود و دایم توی کافه ها پلاس بود و باسن رقاصه ها را دید می زد:

قره­ش میدم و قره ش میدم، پایین و بالا ولش میدم

پیچ و تاب خوشگلش میدم، قر واسه ی دلش میدم!

فیلم که تمام شد....

 

صفحه ی 128و 32:

 

نامه ها را توی ساک انداختم و پا به پای خانم صادقی راه افتادم،کدام خری توی دنیا پیدا می شد با گردابی که من تویش افتاده بودم و دم به دم بیشتر در آن فرو می رفتم، دعوت یک نجات غریق را رد بکند؟آن هم نجات دهنده ی خوشگل و مهربانی مثل خانم صادقی!

یعنی چطور بگویم خوشگلی خانم صادقی یک جور بخصوصی بود که فقط به ظاهر و هیکل و مو ربطی نداشت.......... ماشین سواری در یک روز ابری ،که از پشت شیشه ی یک پژوی آبی آسمانی به درختهای کنار خیابان چشم دوخته باشی و گه گاه به راننده ی ماهری مثل خانم صادقی که کنارت نشسته بود، نرم مثل پرقو دنده عوض می کرد نظری انداخته باشی و فارغ از هیاهوی خیابانهای شلوغ تهران ،دل به امواج پیانوی ریچارد کلایدرمن سپرده باشی که از ظبط صوت چهار بانده ی ماشین در حال پخش بود، مرده را هم از گور زنده می کرد و ........ خانم صادقی اخمهای خوشگلش توی هم رفت و لبش را گزید،واقعن چیز عجیبی بود، خانم صادقی هر کاری می کرد خوشگل از آب در می آمد، حتی کار بیخودی مثل اخم کردن ....!    

 

صفحه ی 152 و 153و 156:

 

خانم صادقی شروع کرد به پا زدن و مثل کسی که بخواهد بار سنگینی را به مقصد برساند به نفس نفس افتاد:

"به جز رعنا تا حالا با هیچ زنی دختری طرف بودی؟"

"نه"

زنجیر دوچرخه از زیر پای خانم صادقی دررفت و ویژژژژژی صدا داد:  "بدشد"

اول فکر کردم منظورش به زنجیر دوچرخه بود ،ولی وقتی بهتر نگاهش کردم فهمیدم منظور دیگری داشت................... حسابی خوابم برده بود،وقتی ناگهان از ترک دوچرخه پایین افتادم و تا چشم بازکنم کنار دست خانم صادقی افتاده بودم ،داشتم بیخودی روی تشک پامی زدم!

نوشته شده توسط علیرضا مجابی در ساعت 19:7 | لینک  |